‌درآمد

خشونت‌ و پرخاشگری‌ را از این‌ منظر كه‌ در چارچوب‌ روابط‌ متقابل‌ اجتماعی‌ تعریف‌ می‌شوند، می‌توان‌ پدیده‌هایی‌ اجتماعی‌ تلقی‌ نمود. این‌ پدیده‌ها با توجه‌ به‌ مكان، زمان‌ و متغیرهای‌ اجتماعی‌ مانند سن، جنس، نژاد، قومیت، طبقه‌ اجتماعی‌ و خرده‌ فرهنگهای‌ گوناگون‌ در هر جامعه‌ می‌توانند شكلهای‌ متفاوتی‌ به‌ خود بگیرند.

در عرصه‌ فعالیتهای‌ ورزشی‌ سه‌ سطح‌ برای‌ تحلیل‌ خشونت‌ و پرخاشگری‌ وجود دارد: اول، بین‌ طرفداران‌ و تماشاگران‌ رویدادهای‌ ورزشی؛ دوم، از سوی‌ تماشاگران‌ علیه‌ ورزشكاران‌ و سوم، خشونت‌ و پرخاشگری‌ كه‌ بین‌ ورزشكاران‌ رخ‌ می‌دهد. بین‌ سه‌ سطح‌ ذكر شده، سطح‌ نخست‌ كه‌ ناظر به‌ رفتارهای‌ خشونت‌آمیز و پرخاشجویانه، بویژه‌ در ورزش‌ فوتبال‌ است، از نظر جامعه‌شناختی‌ حایز اهمیت‌ بیشتری‌ است. هواداران‌ و طرفداران‌ تیم‌های‌ فوتبال‌ در برخی‌ موارد از پرداختن‌ به‌ حركات‌ و رفتارهای‌ خشونت‌آمیز ابایی‌ ندارند و مبادرت‌ به‌ پرتاب‌ اشیایی‌ به‌ سوی‌ ورزشكاران، مربیان‌ و داوران‌ می‌كنند، الفاظ‌ ركیك‌ و توهین‌آمیز بر زبان‌ جاری‌ می‌كنند، اموال‌ و تأسیسات‌ ورزشگاهها و مكانهای‌ عمومی‌ را تخریب‌ می‌كنند، آشوبهای‌ خیابانی‌ به‌ راه‌ می‌اندازند و با سایر تماشاگران‌ و هواداران‌ تیمهای‌ رقیب‌ به‌ نزاع‌ می‌پردازند.

با توجه‌ به‌ گستردگی‌ و رواج‌ ورزش‌ فوتبال‌ و عرصه‌ گسترده‌تر آن‌ نسبت‌ به‌ سایر رویدادها و فعالیتهای‌ ورزشی، كه‌ حضور انبوه‌ تماشاگران‌ را در حین‌ برگزاری‌ مسابقات‌ به‌ همراه‌ دارد، این‌ ورزش‌ در بین‌ رشته‌های‌ مختلف‌ ورزشی‌ بیش‌ از همه‌ شاهد رفتارهای‌ خشونت‌آمیز طرفداران‌ و تماشاگران‌ بوده‌ است‌ و سبب‌ شده‌ در انگلستان‌ و برخی‌ دیگر از كشورهای‌ صاحب‌ فوتبال‌ نوع‌ خاص‌ و تقریباً‌ سازمان‌ یافته‌ای‌ از خشونت‌ كه‌ به‌ «اوباشگری(11») معروف‌ شده، شكل‌ بگیرد. اوباشگری‌ بعنوان‌ آشكارترین‌ جلوه‌ اجتماعی‌ خشونت‌ در ورزش‌ فوتبال، به‌ شكل‌ امروزین‌ خود، ابتدا در دهه‌ 1960 و در عرصه‌ رقابتهای‌ فوتبال‌ بریتانیا ظاهر گردید و پس‌ از آن‌ در سایر كشورها پدیدار شد. زمانی‌ اوباشگری‌ و خشونت‌ در ورزش‌ فوتبال‌ بعنوان‌ پدیده‌ای‌ انگلیسی‌ شناخته‌ می‌شد، اما از حدود دو دهه‌ پیش‌ این‌ پدیده‌ در بسیاری‌ از كشورهای‌ اروپایی‌ از جمله‌ آلمان، هلند، ایتالیا، بلژیك‌ و نیز كشورهای‌ آمریكای‌ لاتین‌ به‌ دل‌نگرانی‌ عمده‌ دست‌اندركاران‌ ورزش‌ و بعضاً‌ جامعه‌ بدل‌ شده‌ است.

در یك‌ تقسیم‌بندی‌ كلی، تبیینهای‌ جامعه‌شناختی‌ در مورد خشونت‌ و پرخاشگری‌ در ورزش‌ فوتبال‌ را می‌توان‌ در چهار چشم‌انداز نظری‌ جای‌ داد. اول، چشم‌اندازی‌ كه‌ مبنای‌ تئوریكی‌ خود را از ماركسیست‌ ساختارگرا(12) الهام‌ گرفته‌ است. دوم، چشم‌اندازی‌ كه‌ از منظری‌ رفتارگرایانه(13) به‌ تبیین‌ خشونت‌ و پرخاشگری‌ طرفداران‌ فوتبال‌ پرداخته‌ است. سوم، چشم‌انداز انسان‌شناختی(14) و چهارم، چشم‌انداز ملهم‌ از دیدگاه‌ جامعه‌شناسی‌ فیگوراتیو(15)، كه‌ به‌ نوربرت‌ الیاس(16) منتسب‌ است. در مقاله‌ حاضر، هر یك‌ از چشم‌اندازهای‌ ذكر شده‌ مطرح‌ و مورد نقد و بررسی‌ قرار می‌گیرند.

‌ ‌1- چشم‌انداز ماركسیستی‌

چشم‌ انداز ماركسیستی‌ با تلقی‌ پدیده‌ خشونت‌ و اوباشگری‌ به‌ مثابه‌ نمونه‌ای‌ از یك‌ «وحشت‌ اخلاقی»(17) كه‌ اساساً‌ به‌ بحران‌ «هژمونی‌ سرمایه‌داری» مربوط‌ می‌شود، بر اهمیت‌ این‌ پدیده‌ از منظر سیاسی‌ تأكید دارد. به‌ عبارت‌ دیگر، اوباشگری‌ و خشونت‌ ابزاری‌ برای‌ ترساندن‌ مردم‌ است‌ تا مبادرت‌ به‌ اتخاذ مواضع‌ محافظه‌ كارانه‌ كنند. براین‌ اساس، افرادی‌ كه‌ از طریق‌ ایجاد خشونت‌ و اوباشگری‌ ترسشان‌ برانگیخته‌ می‌شود راضی‌ به‌ افزایش‌ نظم‌ برای‌ حفظ‌ سلامت‌ خویش‌ می‌شوند و اقدامات‌ و عملكرد شدید و تحمیلی‌ دولتها را تأیید می‌كنند. اقدامات‌ شدید دستگاه‌ قضایی‌ و پلیس‌ به‌ گونه‌ای‌ اجتناب‌ناپذیر نمایایی‌ این‌ ترس‌ و وحشت‌ را افزایش‌ داده‌ و به‌ نگرانی‌ اجتماعی‌ دامن‌ می‌زند. این‌ نگرانی‌ برخاسته‌ از ترس‌ در مورد خشونت‌ بعنوان‌ گسیختگی‌ در نظم‌ اجتماعی‌ و تقویت‌ كننده‌ این‌ اتفاق‌ نظر عمومی‌ است‌ كه‌ جنایت‌ پیامد اجتناب‌ناپذیر بی‌توجهی‌ به‌ ارزشهای‌ اخلاقی‌ است. از این‌ چشم‌انداز نظری‌ به‌ روشنی‌ مشخص‌ است‌ كه‌ پژوهش‌ تجربی‌ در مورد خشونت‌ و اوباشگری‌ اهمیت‌ چندانی‌ ندارد، بلكه‌ مسأله‌ مهم‌ نقشی‌ است‌ كه‌ اوباشگران‌ و افراد خشن‌ بعنوان‌ سربازان‌ پیاده‌ عرصه‌ شطرنج‌ در سیاست‌ ایفا می‌كنند، كه‌ خود مستلزم‌ تحلیل‌ متفاوتی‌ است‌ (آرمسترانگ‌ و هاریس(18)، 1991:428).

نظریه‌پردازان‌ ماركسیستی‌ مانند تیلور(19)، كلارك(20) و هال(21) جزو نخستین‌ كسانی‌ بودند كه‌ وارد این‌ عرصه‌ مطالعاتی‌ شدند (دانینگ‌ و دیگران، 1991:459). در دهه‌ 1970 نظریه‌پردازان‌ مذكور با این‌ استدلال‌ كه‌ رفتار اوباشگرانه‌ واكنشی‌ از طرف‌ طبقه‌ كارگر است، به‌ این‌ مطلب‌ اشاره‌ نمودند كه‌ به‌ موازات‌ تجاری‌تر شدن‌ فوتبال‌ در انگلستان‌ و جدا شدن‌ آن‌ از اجتماعات‌ سنتی، گروهی‌ از طرفداران‌ كه‌ احساس‌ می‌كردند از باشگاههای‌ متعلق‌ به‌ خود كنار گذاشته‌ شده‌اند، از خشونت‌ بعنوان‌ كوششی‌ نمادین‌ برای‌ اعاده‌ كنترل‌ بر باشگاهها بهره‌ جستند. به‌ اعتقاد این‌ نظریه‌پردازان‌ نه‌ تنها اوباشگری‌ فوتبال، بلكه‌ خرابكاریهای‌ صنعتی، تخریب‌ اموال‌ عمومی، رفتار گروههای‌ جنایتكار و بسیاری‌ از خرده‌ فرهنگهای‌ ناهنجار و نامتعارف‌ با استناد به‌ فروپاشی‌ و تجزیه‌ طبقه‌ كارگر سنتی‌ پس‌ از جنگ‌ دوم‌ جهانی‌ قابل‌ تبیین‌ است‌ (كشمور، 1998:219).

نخستین‌ اثر مهم‌ مربوط‌ به‌ اوباشگری‌ فوتبال‌ در حوزه‌ نظریه‌ جامعه‌شناسی، مقاله‌ای‌ مربوط‌ به‌ یان‌تیلور است‌ كه‌ با عنوان‌ «جنون‌ فوتبال؛ جامعه‌شناسی‌ نظری‌ اوباشگری‌ فوتبال» (22) در سال‌ 1971 منتشر شد (هابز و روبینز، 1991: 553). البته، تیلور قبل‌ از آن‌ و در سال‌ 1969 با الهام‌ از یك‌ دیدگاه‌ ماركسیستی‌ و جرم‌شناختی‌ تحلیل‌ جامعه‌شناختی‌ درباره‌ اوباش‌ فوتبال‌ انگلیس‌ را آغاز كرده‌ بود. به‌ نظر وی، اوباشگری‌ در فوتبال‌ را باید براساس‌ تغییرات‌ اقتصادی‌ و اجتماعی‌ گسترده‌تر جامعه‌ انگلیس‌ تبیین‌ كرد. وی‌ فوتبال‌ را ورزشی‌ از نظر سنتی‌ متعلق‌ به‌ مردان‌ طبقه‌ كارگر در نظر می‌گرفت‌ كه‌ در آن‌ باشگاهها با اجتماعات‌ پیرامون‌ خود پیوندی‌ مستحكم‌ داشتند. طرفداران‌ طبقه‌ كارگر فوتبال‌ نسبت‌ به‌ باشگاه‌ احساس‌ «دموكراسی‌ مشاركتی» می‌كردند كه‌ در آن‌ دیدگاههایشان‌ خریدار دارد. به‌ نظر تیلور، مدیران‌ باشگاهها به‌ منظور كاهش‌ این‌ احساس‌ تعلق‌ شدید و نیرومند (اما در نهایت‌ بی‌فایده) مبادرت‌ به‌ ترویج‌ این‌ ورزش‌ بین‌ مخاطبان‌ با منزلت‌ بالاتر و ثروتمندان‌ نمودند. به‌ این‌ ترتیب، باشگاهها تأكید و توجه‌ خود را از جلب‌ رضایت‌ «طرفداران» فعلی‌ معطوف‌ به‌ جذب‌ «تماشاگران» تازه‌ یا «مشتریان» ثروتمند كردند (گولیانوتی(23) 1999:40). وی‌ این‌ استدلال‌ را مطرح‌ نمود كه‌ ظهور اوباشگری‌ در ورزش‌ فوتبال‌ بازتاب‌ دگرگونی‌ در ماهیت‌ ورزش‌ فوتبال، بویژه‌ دگرگونی‌ در نقش‌ باشگاههای‌ محلی‌ بعنوان‌ یك‌ نهاد محله‌ای‌ مركب‌ از طبقات‌ كارگر بود. پس‌ از سازماندهی‌ فوتبال‌ حرفه‌ای‌ بعد از جنگ‌ دوم‌ جهانی، نقش‌ باشگاههای‌ محلی‌ در ابعاد اجتماعی‌ كاهش‌ یافت‌ و فعالیت‌ این‌ باشگاهها بیشتر به‌ سوی‌ فعالیتهای‌ تجاری‌ و جذب‌ تماشاگر سوق‌ پیدا كرد. نشانه‌های‌ این‌ تغییر رویه‌ را می‌توان‌ در شهری‌ كردن(24)، تماشاگر پسند كردن‌ (مثل‌ نمایشهای‌ قبل‌ از برگزاری‌ مسابقات‌ و ایجاد تسهیلات‌ و امكانات‌ رفاهی‌ بیشتر)، حرفه‌ای‌ كردن‌ (پرداخت‌ دستمزدهای‌ بالا) و بین‌المللی‌ كردن‌ (برگزاری‌ رقابتهای‌ بین‌المللی‌ با تیمهای‌ سایر كشورها) ورزش‌ فوتبال‌ متجلی‌ دانست‌ (پیشین). در واقع، تیمهای‌ فوتبال‌ دیگر به‌ طرفداران‌ سنتی‌ تعلق‌ نداشتند، بازیكنان‌ دستمزدهای‌ بالا می‌گرفتند، مالكان‌ باشگاهها را افراد ثروتمند تشكیل‌ می‌دادند و محدوده‌ عملكرد تیمها از حالت‌ محلی‌ به‌ بین‌المللی‌ درآمد. در چنین‌ حالتی، طرفداران‌ باشگاهها كه‌ عمدتاً‌ جوانان‌ لایه‌های‌ پایینی‌ طبقه‌ كارگر بودند، احساس‌ كردند دیگر جزو باشگاهها نیستند و كنترل‌ مؤ‌ثری‌ بر سرنوشت‌ «تیم‌هایشان» ندارند (كشمور، 2000:179). به‌ زعم‌ تیلور، چنین‌ فرآیندی‌ از بوژوایی‌ شدن‌ فوتبال، بخشی‌ از یك‌ «فروپاشی» گسترده‌تر اوقات‌ فراغت‌ پایان‌ هفته‌ طبقه‌ كارگر سنتی‌ نیز بود كه‌ سابق‌ بر آن‌ با فعالیتهای‌ سنتی‌ تكوین‌ یافته‌ در اواخر قرن‌ نوزدهم‌ همراه‌ بود. تجاری‌ شدن‌ ورزش‌ فوتبال‌ منجر به‌ بیگانه‌ شدن(25) طرفداران‌ طبقه‌ كارگر، بویژه‌ جوانان‌ به‌ این‌ ورزش‌ شد. این‌ احساس‌ بیگانگی‌ بین‌ طرفداران‌ سنتی‌ فوتبال، با روندهای‌ گسترده‌تر بیگانگی‌ در بخشهایی‌ از طبقه‌ كارگر، كه‌ ناشی‌ از دگرگونی‌های‌ بازار كار و تجزیه‌ بسیاری‌ از اجتماعات‌ طبقه‌ كارگر بود، بیش‌ از پیش‌ افزایش‌ می‌یافت. وی‌ اوباشگری‌ طرفداران‌ تیمهای‌ فوتبال‌ را پدیده‌ای‌ جدید می‌داند كه‌ از اوایل‌ دهه‌ 1960 آغاز گشت‌ كه‌ از یك‌ سو، باید آن‌ را به‌ مثابه‌ نوعی‌ مقاومت‌ سیاسی‌ در برابر ورزشی‌ دانست‌ كه‌ از خاستگاههای‌ طبقه‌ كارگری‌اش‌ جدا شده‌ بود (كشمور، 2000:179) و از دیگر سو، می‌توان‌ این‌ پدیده‌ به‌ همراه‌ سایر پدیده‌هایی‌ مانند تخریب‌ اموال‌ عمومی، درگیری‌ با نیروهای‌ پلیس‌ و طرفداران‌ تیمهای‌ رقیب‌ را نشانه‌هایی‌ از بیگانگی‌ طرفداران‌ جوان‌ فوتبال‌ متعلق‌ به‌ طبقه‌ كارگر دانست‌ (گولیانوتی، 1999:40). این‌ طرفداران‌ اصیل‌ كه‌ ورزش‌ فوتبال‌ جایگاه‌ مهمی‌ در زندگی‌شان‌ داشت، احساس‌ می‌كردند كه‌ در جریان‌ فراگرد تحول‌ ورزش‌ فوتبال، اهمیت‌ اساسی‌ خود نزد باشگاههای‌ فوتبال‌ و فوتبالیستها را از دست‌ داده‌ و به‌ حاشیه‌ رانده‌ شده‌اند (گولیانوتی‌ و دیگران، 1994:39). تیلور هجوم‌ به‌ زمینهای‌ مسابقه، ایجاد اختلال‌ در روند بازیهای‌ فوتبال‌ و درگیری‌ اوباش‌ در میادین‌ فوتبال‌ را شیوه‌هایی‌ برای‌ ابراز و اظهار وجود اوباش‌ و از همه‌ مهم‌تر جلب‌ توجه‌ رسانه‌های‌ عمومی‌ می‌دانست. به‌ زعم‌ وی، تجلی‌ آشوب‌ و بی‌نظمی‌ را باید بعنوان‌ مقاومت‌ طرفداران‌ سنتی‌ طبقه‌ كارگر فوتبال‌ در قبال‌ تجاری‌ شدن‌ آن‌ تفسیر كرد كه‌ دیگر دخالت‌ نیروهای‌ پلیس‌ نیز كمكی‌ به‌ فرونشاندن‌ آن‌ نمی‌كند (گولیانوتی، 1999). به‌ این‌ ترتیب، تیلور خشونت، بی‌نظمی، آشوب‌ و اوباشگری‌ در مسابقات‌ فوتبال‌ را تا حدودی‌ به‌ دلیل‌ تزلزل‌ ارزشهای‌ سنتی‌ طبقه‌ كارگر و بخصوص‌ بعنوان‌ تلاشی‌ برای‌ بازیابی‌ كنترل‌ بر این‌ رشته‌ ورزشی‌ و بازپس‌گیری‌ آن‌ از نخبگان‌ ثروتمند و تازه‌ به‌ دوران‌ رسیده‌ می‌دانست. وی‌ با تبیینی‌ ماركسیستی‌ اوباشگری‌ فوتبال‌ را طغیان‌ یك‌ طبقه‌ در برابر بی‌قدرتی‌ خود می‌دانست‌ (كشمور، 2000:180).

تیلور در آثار اولیه‌ خویش‌ در اوایل‌ دهه‌ 1970، بر این‌ امر تأكید داشت‌ كه‌ خرده‌ فرهنگهای‌ طرفداران‌ بیكار باشگاههای‌ فوتبال‌ و جوانان‌ طبقه‌ كارگر در انگلستان‌ تحت‌ تأثیر تحول‌ و تبدیل‌ فوتبال‌ به‌ یك‌ ورزش‌ متعلق‌ به‌ طبقات‌ متوسط‌ و بین‌المللی‌ قرار گرفته‌ است. در آثار بعدی‌اش‌ در اوایل‌ دهه‌ 1980، تیلور تا حدودی‌ نظر خود را تعدیل‌ كرد. به‌ نظر وی، طبقه‌ كارگر انگلیس‌ از یك‌ فراگرد سریع‌ تمایز اقتصادی‌ و اجتماعی‌ عبور كرده‌ است‌ كه‌ در جریان‌ آن، اشرافیت‌ كارگری‌ با جناح‌ راست‌ جدید متحد گردید و به‌ كاندیداهای‌ محافظه‌كار رأی‌ داد و این‌ امر به‌ انزوای‌ بیشتر جوانان‌ بیكار طبقه‌ كارگر انجامید. واكنش‌ برخی‌ از اعضای‌ گروههای‌ به‌ حاشیه‌ رانده‌ شده‌ و منزوی‌ به‌ فراگرد مذكور در قالب‌ خشونت‌ و پرخاشگری‌ تجلی‌ یافت. به‌ عبارت‌ دیگر، دگرگونی‌ سریع‌ اقتصادی‌ و سیاسی‌ در جامعه‌ سرمایه‌داری‌ منجر به‌ تمایزگذاری‌ و برانگیختن‌ واكنش‌ خشونت‌آمیز از سوی‌ گروههای‌ اجتماعی‌ حاشیه‌ای‌ و منزوی‌ گردید. در نتیجه‌ شكل‌گیری‌ این‌ وضعیت‌ اجتماعی، به‌ موازات‌ بهره‌گیری‌ دولت‌ از هراس‌ [مردم] از اوباشگری، گفتمان‌ نظم‌ و سركوب‌ قدرت‌ و مشروعیت‌ كسب‌ نمود (گولیانوتی‌ و دیگران، 1994: 40). تیلور بعدها به‌ تدریج‌ دیدگاه‌ انتقادی‌تری‌ در قبال‌ اوباشگری‌ فوتبال‌ اتخاذ كرد. وی‌ استدلال‌ نمود حاشیه‌ای‌ شدن‌ اوباش‌ فوتبال‌ جنبشهای‌ فاشیستی‌ را ترغیب‌ به‌ جذب‌ آنان‌ به‌ سمت‌ خود كرده‌ و در نتیجه‌ معضلات‌ اجتماعی‌ حادتری‌ را باید بین‌ اجتماعات‌ طبقه‌ كارگر و مهاجران‌ انتظار داشت. وی، سپس‌ با رها كردن‌ غایت‌شناسی‌ سیاسی‌اش‌ درباره‌ خشونت‌ طرفداران‌ فوتبال، رهیافت‌ «چپ‌ - واقع‌گرایانه» و كمتر احساسی‌ را در پیش‌ گرفت. تیلور با توجه‌ به‌ تحقیقات‌ فیل‌ كوهن(26) درباره‌ تغییرات‌ جامعه‌ شهری‌ در اواخر دهه‌ 1960، به‌ رواج‌ دو هویت‌ از اوباش‌ اذعان‌ نمود. اول، جوانان‌ متعلق‌ به‌ لایه‌های‌ بالایی‌ طبقه‌ كارگر یا «یوپی‌ها»(27) كه‌ از فواید برنامه‌ها و خط‌ مشی‌های‌ اقتصادی‌ و سیاسی‌ رفاه‌طلبانه‌ دولت‌ تاچر سود بردند. دوم، و در نقطه‌ مقابل، جوانان‌ لمپن‌ لایه‌های‌ پایین‌ طبقه‌ كارگر كه‌ غیرمتخصص، فاقد تحصیلات‌ بالا و دارای‌ گرایشهای‌ نیرومندی‌ به‌ نژاد پرستی‌ و بیگانه‌ترسی‌ هستند. هر دو گروه‌ اجتماعی‌ مذكور به‌ تدریج‌ شهروندان‌ طبقه‌ كارگر و اجتماعات‌ مهاجر را در معرض‌ تهدید قرار می‌دادند. تیلور بعداً‌ متذكر می‌شود كه‌ «فرهنگ‌ فوتبال» در دهه‌ 1980 از جاذبه‌های‌ اندكی‌ برخوردار شده‌ است‌ و عناصری‌ مانند نژادپرستی‌ افراطی، شوخی‌ها و مسخره‌ بازیهای‌ وقیحانه‌ جنسی‌ و جمعیتهای‌ هیجان‌ زده‌ای‌ را در بر می‌گیرد كه‌ توسط‌ گروههای‌ سفیدپوست‌ جوانی‌ هدایت‌ می‌شود كه‌ تحصیلات‌ اندكی‌ دارند و حتی‌ از ضریب‌ هوشی‌ بالایی‌ نیز برخوردار نیستند (گولیانوتی، 1999: 41). تیلور در اوایل‌ دهه‌ 1990 مجدداً‌ در موضع‌ خویش‌ نسبت‌ به‌ اوباشگری‌ فوتبال‌ تجدیدنظر كرد و در مقاله‌ای‌ كوتاه‌ مدعی‌ شد كه‌ فرهنگ‌ كلی‌ حاكم‌ بر طرفداران‌ فوتبال‌ در حال‌ دگرگون‌ شدن‌ است، رفتار اوباش‌ انگلیسی‌ بهتر شده‌ و در نهایت‌ این‌ كه‌ زمان‌ بحث‌ در مورد اوباشگری‌ فوتبال‌ به‌ سر رسیده‌ است‌ (پیشین:42).

جان‌ كلارك‌ با اتخاذ موضعی‌ مانند تیلور به‌ تحمیل‌ برخی‌ جریانها، بویژه‌ كالایی‌ شدن(28) بر طرفداران‌ سنتی‌ فوتبال‌ اشاره‌ می‌كند (هابز و روبینز(29)، 1991-4:553). به‌ تعبیر كلارك، خشونت‌ همیشه‌ با فوتبال‌ همراه‌ بوده‌ است‌ هم‌ در زمین‌ و هم‌ خارج‌ از زمین، ولی‌ زد و خوردهای‌ امروزی‌ هواداران‌ باشگاهها با یكدیگر چیز تازه‌ای‌ است. كلارك‌ اوباشگری‌ را به‌ تقارن‌ حرفه‌ای‌ شدن‌ و نمایشی‌ شدن‌ فوتبال‌ با دگرگونی‌های‌ موقعیت‌ اجتماعی‌ جوانان‌ طبقه‌ كارگر در دهه‌ 1960 نسبت‌ می‌دهد كه‌ موجب‌ گسیختگی‌ پیوندهای‌ خویشاوندی‌ و محلی‌ اینان‌ با بزرگسالان‌ شده‌ است‌ (ویلیامز و دیگران، 1379: 74).

‌ ‌نقد و ارزیابی‌ دیدگاه‌ ماركسیستی‌

به‌ اعتقاد بسیاری‌ از پژوهشگران‌ و منتقدان‌ جامعه‌شناسی‌ ورزش، دیدگاههای‌ تیلور و كلارك‌ فاقد شواهد تأیید كننده‌ تجربی‌ است‌ و این‌ محققان‌ یا به‌ داده‌های‌ تجربی‌ توجه‌ نكرده‌اند، یا این‌ كه‌ از این‌ داده‌ها برای‌ تأیید احكام‌ از قبل‌ مشخص‌ شده‌ بهره‌ گرفته‌اند و مشاهدات‌ را به‌ گونه‌ای‌ تجزیه‌ و تحلیل‌ كرده‌اند كه‌ گویی‌ مؤ‌ید نظریه‌هایشان‌ است. این‌ پژوهشگران‌ در طرح‌ نظریه‌های‌ خویش‌ با بی‌توجهی‌ به‌ رفتار عملی‌ و واقعی‌ اوباشگران‌ فوتبال، بطور عمده‌ از تحلیل‌ داده‌های‌ تجربی‌ در این‌ مورد خودداری‌ كرده‌اند (آرمسترانگ‌ و هاریس، 1991؛ گولیانوتی، 1999؛ هابز و روبینز، 1991 و دانینگ، 1999). برخی‌ منتقدین‌ آثار تیلور خشونت‌ ورزشی‌ را بعنوان‌ استدلال‌ ساده‌انگارانه‌ای‌ تلقی‌ كردند كه‌ اوباشگری‌ و خشونت‌ را به‌ مثابه‌ دسیسه‌ دولت‌ و نظام‌ سرمایه‌داری‌ مورد انتقاد قرار می‌دهد، ولی‌ فاقد شواهد تجربی‌ و پژوهشهای‌ تأیید كننده‌ است‌ (آرمسترانگ‌ و هاریس، پیشین: 429). به‌ تعبیر دانینگ:

«كلارك‌ و تیلور روند اوباشگری‌ در فوتبال‌ انگلستان‌ را با توجه‌ به‌ خصلت‌ اقتصاد سرمایه‌داری‌ تبیین‌ كرده‌اند، اما هیچكدام‌ پژوهش‌ سیستماتیك‌ و عمیقی‌ در مورد اوباشگری‌ فوتبال‌ انجام‌ نداده‌اند و هر دو از این‌ واقعیت‌ مهم‌ غفلت‌ ورزیده‌اند كه‌ این‌ پدیده‌ اصولاً‌ متضمن‌ تضاد بین‌ گروههای‌ پایین‌ طبقه‌ كارگر با مقامات‌ و مسؤ‌ولان‌ ورزش‌ فوتبال‌ و نیروهای‌ پلیس‌ است» (دانینگ، 1999: 141).

پژوهشهای‌ انجام‌ شده‌ میدانی‌ از دهه‌ 1980 به‌ بعد نشان‌ داد كه‌ بخش‌ قابل‌ توجهی‌ از افراد و گروههای‌ درگیر خشونت‌ مسابقات‌ فوتبال، نه‌ از طبقات‌ كارگر، بلكه‌ متعلق‌ به‌ بخشهایی‌ از طبقه‌ متوسط‌ جدید هستند. با این‌ حال، دیدگاه‌ تیلور با توجه‌ به‌ تأكیدش‌ به‌ ضرورت‌ در نظر گرفتن‌ تأثیر دگرگونیهای‌ حساس‌ و مهم‌ در زندگی‌ طبقه‌ كارگر، زمینه‌ مناسبی‌ برای‌ رهیافتها و پژوهشهای‌ بعدی‌ فراهم‌ ساخت. تحلیل‌ تیلور دارای‌ برخی‌ نقاط‌ قوت‌ است. وی‌ نقد جذاب‌ و محكمی‌ از روند تجاری‌ شدن‌ در فوتبال‌ را مطرح‌ ساخت، اگرچه‌ این‌ نقد از نظر اقتصادی‌ دچار تقلیل‌گرایی‌ شده‌ و اوباشگری‌ فوتبال‌ را منحصراً‌ به‌ فراگردی‌ اقتصادی‌ منسوب‌ نموده‌ است.

صرف‌نظر از نقدهایی‌ كه‌ متوجه‌ كار تیلور شده‌ است، نقد مهم‌ دیگری‌ كه‌ می‌توان‌ متوجه‌ آرای‌ وی‌ و كلارك‌ نمود این‌ است‌ كه‌ این‌ اندیشمندان‌ در طرح‌ دیدگاههای‌ تئوریك‌ خویش‌ كاملاً‌ به‌ ساختار اجتماعی‌ بریتانیا استناد كرده‌اند و حتی‌ با پذیرش‌ صحت‌ نسبی‌ این‌ دیدگاهها، تعمیم‌ آن‌ به‌ وضعیت‌ اوباشگری‌ فوتبال‌ در سایر جوامع‌ ناموجه‌ به‌ نظر می‌آید.

‌ ‌2- چشم‌انداز رفتارگرایانه‌ (مكتب‌ آكسفورد)

از اواخر دهه‌ 1970، گروهی‌ از پژوهشگران‌ در دانشگاه‌ آكسفورد به‌ منظور بنا نهادن‌ تئوری‌ مناسبی‌ براساس‌ رفتار واقعی‌ اوباشگران‌ فوتبال، مطالعات‌ خود را آغاز كردند. این‌ گروه‌ شامل‌ پیترمارش(30) و همكارانش‌ روسر(31) و هار(32) بود كه‌ در تحقیقات‌ خود تقریباً‌ بطور كامل‌ به‌ رفتار طرفداران‌ تیم‌های‌ فوتبال‌ هنگام‌ برگزاری‌ مسابقات‌ توجه‌ كرده‌اند. پژوهشگران‌ مذكور به‌ منظور بررسی‌ «اوباشگری‌ فوتبال» و تبیین‌ تئوریك‌ آن، با استفاده‌ از تكنیكهای‌ مشاهده‌ مشاركتی(33)، مصاحبه‌های‌ كیفی‌ با طرفداران‌ جوان‌ فوتبال‌ و بهره‌گیری‌ از دوربین‌های‌ ویدیویی، رفتار تماشاگران‌ و طرفداران‌ تیم‌ فوتبال‌ آكسفورد یونایتد (34) را مورد مطالعه‌ و بررسی‌ قرار دادند. به‌ زعم‌ مارش‌ و همكارانش، اوباشگری‌ در بستر فوتبال‌ به‌ شكل‌ امروزین‌ پدیده‌ای‌ است‌ كه‌ در همه‌ جوامع‌ بشری‌ وجود داشته‌ است‌ و همانند آن‌ را تحت‌ عنوان‌ آیینی‌سازی(35) پرخاشگری‌ در حیوانات‌ نیز می‌توان‌ ملاحظه‌ كرد. به‌ نظر آنان، انگیزش‌ و مهار پرخاشگری‌ در انسان‌ تا حد زیادی‌ یك‌ فرآیند فرهنگی‌ به‌ نظر می‌آید. اگرچه‌ پرخاشگری‌ ممكن‌ است‌ شالوده‌ زیست‌شناختی‌ داشته‌ باشد، اما شرایط، انگیزش، اهداف‌ و نحوه‌ جلوگیری‌ از آن‌ اجتماعی‌ است‌ (ویلیامز و دیگران، 1379: 69-70).

مارش‌ و همكارانش‌ در مطالعه‌ طرفداران‌ باشگاه‌ آكسفورد یونایتد متوجه‌ شدند كه‌ «دسته‌بندی‌ اجتماعی» گروههای‌ رقیب‌ بین‌ طرفداران‌ فوتبال‌ تابع‌ «قواعد نامنظم» خاصی‌ است. داد و ستدهای‌ اجتماعی‌ بین‌ طرفداران‌ رقیب‌ نوعاً‌ به‌ تهدیدهای‌ اغراق‌آمیز، توهین‌ها و شعارهای‌ آیینی‌ و نفی‌ «مردانگی» یكدیگر محدود می‌شد. هرگروه‌ از طرفداران‌ با طرح‌ شعارهایی‌ تلاش‌ می‌كردند گروه‌ مقابل‌ را مرعوب‌ و تحقیر كنند، اما تهدیدهایی‌ كه‌ هر گروه‌ علیه‌ گروه‌ رقیب‌ می‌كرد، به‌ ندرت‌ عملی‌ می‌شد. اوباش‌ كجروی‌ كه‌ علاقه‌ به‌ ضرب‌ و جرح‌ هواداران‌ گروه‌ رقیب‌ داشتند، از طرف‌ همپالگی‌های‌ خود «خارج‌ از رده» در نظر گرفته‌ می‌شدند و در واكنش‌ به‌ خصلت‌ «گردن‌ كلفتی» و شرارت‌شان، به‌ آنها برچسب‌ «دیوانه» زده‌ می‌شد. نظم‌ درونی‌ حاكم‌ بر دسته‌های‌ طرفداران‌ مبتنی‌ بر سلسله‌ مراتبی‌ هرمی‌ شكل‌ بود كه‌ در رأس‌ آن‌ «پیشكسوت» گروه‌ قرار داشت. پیشكسوت‌ هر گروه‌ از سن‌ و سال، اعتبار و منزلت‌ بالاتری‌ برخوردار بود. بدنه‌ گروه‌ را جوانانی‌ به‌ نام‌ «راودی»(36) تشكیل‌ می‌دادند و پس‌ از آنان‌ نوجوانان‌ قرار داشتند كه‌ الگوی‌ كنشی‌شان‌ «راودیها» بودند. در حاشیه‌ این‌ سازمان‌ دارای‌ ساخت، «دیوانگان» و طراحان‌ شعار قرار داشتند. در دهه‌ 1970، طرفداران‌ جوان‌ پشت‌ دروازه‌ تیم‌ حریف‌ جمع‌ می‌شدند و به‌ آوازخواندن‌ و شعار دادن‌ می‌پرداختند. هنگام‌ برگزاری‌ مسابقه، هدف‌ هر گروه‌ از طرفداران‌ دور كردن‌ هواداران‌ رقیب‌ از پشت‌ دروازه‌ تیم‌ خود بود و پس‌ از این‌ كه‌ هرگروه‌ می‌توانست‌ جایگاه‌ پشت‌ دروازه‌ تیم‌ رقیب‌ را از هواداران‌ آن‌ تیم‌ بگیرد، با تلقی‌ این‌ عمل‌ بعنوان‌ نمادی‌ از پیروزی، آواز می‌خواندند و به‌ شادی‌ می‌پرداختند (گولیانوتی، 1999: 42).

به‌ تعبیر مارش‌ و همكارانش، در مورد خشونت‌ و اوباشگری‌ طرفداران‌ فوتبال‌ بزرگ‌نمایی‌ و اغراق‌ شده‌ است‌ و خشونت‌ بین‌ طرفداران‌ فوتبال‌ عمدتاً‌ شامل‌ تهدیدهای‌ نمادین‌ است‌ كه‌ نه‌ با هدف‌ آسیب‌رسانی، بلكه‌ با هدف‌ تحقیر گروههای‌ رقیب‌ صورت‌ می‌گیرد (آرمسترانگ‌ و هاریس، 1991: 43). تبیین‌ تئوریكی‌ این‌ پژوهشگران‌ براساس‌ رفتارشناسی(37) (38)بود و آنان‌ سخن‌ از «آیینی‌ كردن‌ پرخاشگری» در جوامع‌ انسانی‌ - و حیوانی‌ - می‌كردند. این‌ پژوهشگران‌ اوباشگری‌ فوتبال‌ را از منظری‌ بین‌ فرهنگی(39) نگاه‌ می‌كردند و یكسانیهایی‌ نیز بین‌ بسیاری‌ از جوامع‌ ملاحظه‌ می‌كردند. به‌ نظر مارش‌ و همكارانش، خشونت‌ واقعی‌ و عملی، به‌ دلیل‌ گرایش‌ ذاتی‌ موجود در بسیاری‌ از جوامع‌ برای‌ محدود ساختن‌ جنبه‌های‌ تخریب‌آمیز و ویرانگر آن‌ با محدودیت‌ و ممنوعیت‌ مواجه‌ است. این‌ پژوهشگران‌ علی‌رغم‌ این‌ كه‌ خشونت‌ واقعی‌ و آسیبهای‌ عملی‌ ناشی‌ از آن‌ را انكار نمی‌كنند، اما بر این‌ باور بودند كه‌ چنین‌ رویدادهایی‌ عموماً‌ ناشی‌ از واكنش‌ بسیار احساسی‌ گروههای‌ اجتماعی‌ قدرتمند به‌ «معضل‌ اوباشگری‌ فوتبال» است. دخالتهای‌ بیرونی‌ نیروهای‌ پلیس، دستگاه‌ قضایی، آموزگاران‌ مدارس‌ و سیاستمداران‌ كه‌ به‌ منظور جلوگیری‌ از عملكرد طبیعی‌ عوامل‌ ذاتی‌ محدود كننده‌ خشونت، با برچسب‌هایی‌ مانند «حیوان» و «وحشی» مبادرت‌ به‌ هتك‌ حرمت‌ طرفداران‌ فوتبال‌ می‌كنند، در تشدید جدی‌ بودن‌ واكنشهای‌ خشونت‌آمیز دسته‌های‌ طرفدار فوتبال‌ نقش‌ زیادی‌ دارند. افزون‌ بر این، عوامل‌ تصادفی‌ و بی‌توجهی‌ برخی‌ از شركت‌ كنندگان‌ و طرفداران‌ فوتبال‌ نیز در تبدیل‌ خشونت‌ نمادین‌ به‌ واقعی‌ بی‌تأثیر نیست‌ (آرمسترانگ‌ و هاریس، 1991 و گولیانوتی، 1999). به‌ نظر مارش، هتك‌ حرمت‌ انسانی‌ طرفداران‌ فوتبال‌ سبب‌ «به‌ مخاطره‌ افتادن‌ نظم» می‌گردد: اوباش‌ هویت‌ خشنی‌ را كه‌ به‌ آنان‌ نسبت‌ داده‌ می‌شود می‌پذیرند و از همتایان‌ خویش‌ نیز همین‌ انتظار را دارند (گولیانوتی، پیشین).

‌ ‌نقد و ارزیابی‌ چشم‌انداز رفتارگرایانه‌

دیدگاه‌ مطرح‌ شده‌ از جانب‌ مارش‌ و همكارانش‌ از این‌ جهت‌ كه‌ با پژوهش‌ میدانی، مشاهده‌ و تلاش‌ برای‌ شناخت‌ خصوصیات‌ كیفی‌ خشونت‌ طرفداران‌ فوتبال‌ بود، جنبه‌های‌ ارزشمندی‌ در برداشت، اما از چند جهت‌ انتقاداتی‌ به‌ آن‌ وارد شده‌ است‌ كه‌ ذیلاً‌ به‌ آنها پرداخته‌ می‌شود.

مارش‌ و همكارانش‌ در مطالعه‌ «دسته‌های» طرفدار فوتبال‌ به‌ این‌ پرسش‌ مهم‌ پاسخ‌ نداده‌اند كه‌ چه‌ عواملی‌ سبب‌ شكل‌گیری‌ این‌ «دسته‌ها» می‌شوند. استدلال‌ مارش‌ این‌ است‌ كه‌ پرخاشگری‌ غریزی‌ نهفته‌ در نوع‌ بشر سبب‌ گردهمایی‌ افراد دسته‌ها می‌گردد. وی‌ منكر تأثیر عوامل‌ اجتماعی‌ در شكل‌گیری‌ چنین‌ جمعیتهایی‌ می‌گردد و معتقد است‌ كه‌ پرخاشگری‌ غریزی‌ به‌ دلیل‌ فطری‌ بودنش‌ در كلیه‌ انسانها، اعم‌ از زن‌ و مرد و در كلیه‌ جوامع‌ و تمدنها وجود دارد. در این‌ دیدگاه، پرخاشگری‌ بعنوان‌ جنبه‌ای‌ سودمند و در واقع‌ كاركردی‌ از طبیعت‌ انسان‌ و یكی‌ از غرایز حیاتی‌ تعریف‌ و در نظر گرفته‌ می‌شود. در صورتی‌ كه‌ مجراهای‌ اجتماعی‌ سودمندی‌ (مثل‌ فعالیتهای‌ ورزشی‌ یا دعواهای‌ كوچك) برای‌ هدایت‌ و تحمل‌ پرخاشگری‌ وجود داشته‌ باشد، این‌ امكان‌ وجود دارد كه‌ پرخاشگری‌ به‌ افزایش‌ انسجام‌ اجتماعی‌ در جامعه‌ كمك‌ كند. در مقابل، جوامعی‌ كه‌ از پرخاشگری‌ جلوگیری‌ به‌ عمل‌ آورند، در آینده‌ شكلهای‌ وحشتناك‌تری‌ از آن‌ را تجربه‌ می‌كنند. چنین‌ تصویر «رفتارشناسانه‌ای»(40) از پرخاشگری، غیرتاریخی‌ و غیراجتماعی‌ است‌ و برخلاف‌ رویكردهای‌ مبتنی‌ بر «جامعه‌پذیری» است‌ كه‌ برای‌ تبیین‌ رفتار اجتماعی‌ توسط‌ كلیه‌ دانشمندان‌ علوم‌ اجتماعی‌ مورد استناد قرار گرفته‌ است. این‌ پژوهشگران‌ همچنین‌ جنبه‌های‌ پیچیده‌ اجتماعی‌ و تأویلی‌ دسته‌های‌ جوانان‌ طرفدار فوتبال‌ را نادیده‌ انگاشته‌اند و اظهارات‌ جوانان‌ طرفدار فوتبال‌ در مورد فعالیتها و رفتارهایشان، صرفاً‌ به‌ مثابه‌ نشانه‌های‌ كلامی‌ و نمادین‌ از پرخاشگری‌ غریزی‌ در نظر گرفته‌ شده‌اند. علاوه‌ بر این، دانینگ‌ و گولیانوتی‌ معتقدند كه‌ مارش‌ و همكارانش‌ در بررسی‌ اوباشگری‌ به‌ عوامل‌ پیچیده‌ اجتماعی، تاریخی‌ و فرهنگی‌ توجه‌ نكرده‌اند و آن‌ را به‌ مثابه‌ پدیده‌ای‌ از نظر تاریخی‌ ثابت‌ در نظر گرفته‌اند (دانینگ، 1999: 141 و گولیانوتی، 1999: 43).

افزون‌ بر این، انتقاد عمده‌ای‌ كه‌ متوجه‌ دیدگاههای‌ مارش‌ و همكارانش‌ شده‌ است‌ ناظر به‌ محدودیت‌ ماهیت‌ مشاهدات‌ تجربی‌ آنان‌ می‌گردد. در همین‌ مورد عنوان‌ شده‌ كه‌ مشاهدات‌ مارش‌ و همكارانش‌ تنها محدود به‌ میدان‌ مسابقات‌ فوتبال‌ بوده‌ و این‌ پژوهشگران‌ نسبت‌ به‌ مشاهدات‌ مقایسه‌ای‌ سیستماتیك‌ در برخوردهای‌ قبل‌ و بعد از مسابقات‌ اقدامی‌ انجام‌ نداده‌اند. به‌ همین‌ دلیل، طبیعی‌ است‌ كه‌ پژوهشگران‌ مذكور نتوانسته‌اند موارد مربوط‌ به‌ خشونت‌ واقعی‌ را ملاحظه‌ كنند، زیرا در هنگام‌ برگزاری‌ مسابقه‌ و در میدان‌ مسابقه‌ كنترل‌ مناسبی‌ از جانب‌ نیروهای‌ پلیس‌ اعمال‌ می‌شود (آرمسترانگ‌ و هاریس، 1991: 430). نكته‌ مهم‌ دیگر این‌كه، پژوهشگران‌ مكتب‌ آكسفورد گروهی‌ از طرفداران‌ فوتبال‌ را برای‌ مطالعه‌ انتخاب‌ كرده‌اند - طرفداران‌ تیم‌ آكسفورد یونایتد - كه‌ جزو اوباش‌ كاملاً‌ بدنام‌ و شرور انگلستان‌ نیستند (گولیانوتی، 1999: 44). موضوع‌ آخر این‌ كه، مانند دیدگاههای‌ تیلور و كلارك، چارچوب‌ نظری‌ مطرح‌ شده‌ از جانب‌ مارش‌ و همكارانش‌ درباره‌ اوباشگری‌ فوتبال، صرف‌نظر از انتقاداتی‌ كه‌ به‌ لحاظ‌ روش‌شناختی‌ و مفهومی‌ به‌ آن‌ وارد شده‌ است، با این‌ كاستی‌ اساسی‌ مواجه‌ است‌ كه‌ براساس‌ مشاهدات‌ تجربی‌ محدود از عده‌ اندكی‌ از طرفداران‌ فوتبال‌ در انگلستان‌ تلاش‌ در جهت‌ تعمیم‌ ناموجه‌ آن‌ به‌ كلیه‌ رفتارهای‌ اوباشگرانه‌ و خشونت‌آمیز فوتبال‌ كرده‌اند.

‌ ‌3- چشم‌انداز انسان‌ شناختی‌ (41)

كاستی‌های‌ روش‌شناختی‌ و مفهومی‌ دیدگاههای‌ ماركسیستی‌ و رفتارگرایانه‌ راه‌ را برای‌ طرح‌ رویكرد انسان‌شناختی‌ هموار نمود. گری‌ آرمسترانگ‌ و رزماری‌ هاریس‌ پیشگام‌ طرح‌ چشم‌انداز انسان‌شناختی‌ در مطالعات‌ و پژوهشهای‌ مربوط‌ به‌ اوباشگری‌ فوتبال‌ هستند. آرمسترانگ‌ و هاریس‌ (1991) فقدان‌ شواهد تجربی‌ در تفسیرهای‌ جامعه‌شناختی‌ در مورد خشونت‌ و اوباشگری‌ در فوتبال‌ را به‌ شدت‌ مورد انتقاد قرار دادند. اثر تحقیقی‌ این‌ دو پژوهشگر مبتنی‌ بر یافته‌های‌ قوم‌نگارانه‌ آرمسترانگ‌ بود كه‌ حاصل‌ دو سال‌ مطالعه‌ میدانی‌ در مورد گروهی‌ از هواداران‌ سرسخت‌ تیم‌ شفیلدیونایتد(42) است. براساس‌ مشاهدات‌ آرمسترانگ، اوباشگران‌ فوتبال‌ افراد خاصی‌ نبودند، بین‌ آنان‌ بذرهای‌ خشونت‌ ملهم‌ از خرده‌ فرهنگهای‌ طبقات‌ محروم‌ و كارگر وجود نداشت‌ و بخش‌ عمده‌ای‌ از عداوتی‌ كه‌ علیه‌ آنان‌ جهت‌گیری‌ شده‌ بود، ناشی‌ از ترس‌ و وحشت‌ القا شده‌ از جانب‌ پلیس‌ و رسانه‌ها بود (آرمسترانگ‌ و هاریس، 1991: 432). اما، هاریس‌ و آرمسترانگ‌ دریافتند كه‌ خشونت‌ و اوباشگری‌ بین‌ طرفداران‌ تیم‌های‌ فوتبال‌ پدیده‌ای‌ واقعی‌ و همه‌گیر است. این‌ تناقض‌ آشكار نیاز به‌ تبیین‌ داشت. خشونت‌ در نتیجه، و در بسیاری‌ از موارد، با شیوه‌ معمول‌ لذت‌ بردن‌ طبقه‌ كارگر از رویارویی‌ها و تقابل‌های‌ موجود در بازی‌ فوتبال‌ رخ‌ می‌دهد و تضاد نمادین‌ را به‌ برخوردهای‌ فیزیكی‌ بدل‌ می‌كند (پیشین، ص‌ 433). افزون‌ بر این، آرمسترانگ‌ دریافت‌ كه‌ طرفداران‌ سرسخت‌ و آشوب‌طلب‌ تیم‌های‌ فوتبال‌ دارای‌ سازماندهی‌ مناسبی‌ نیستند و فعالیت‌هایشان‌ از طریق‌ رهبران‌ رسمی‌ هدایت‌ و كنترل‌ نمی‌شود. به‌ تعبیر آرمسترانگ، چنین‌ گروههایی‌ «بی‌سر»(43) هستند (گولیانوتی‌ و دیگران، 1994: 43).

آرمسترانگ‌ و هاریس‌ بر این‌ باور بودند كه‌ هدف‌ اصلی‌ طرفداران‌ و هواداران‌ «سرسخت» تیم‌های‌ فوتبال‌ تحقیر نمادین‌ هواداران‌ و تماشاگران‌ تیم‌های‌ رقیب‌ است. به‌ زعم‌ آنان:

«هرگونه‌ امتیازی‌ كه‌ اكثر طرفداران‌ سرسخت‌ [فوتبال] بخاطر نشان‌ دادن‌ هیجان‌ خویش‌ نسبت‌ به‌ ایجاد آشوب‌ و اوباشگری‌ به‌ دست‌ می‌آورند، با محدودیت‌های‌ زیادی‌ مواجه‌ است. هدف‌ اصلی‌ هواداران‌ تحقیر طرفداران‌ تیم‌ رقیب‌ در هنگام‌ مسابقه‌ است... اما دستیابی‌ به‌ این‌ هدف‌ و تحقق‌ آن، الزاماً‌ به‌ شكل‌گیری‌ تمایل‌ به‌ درگیری‌ بین‌ هواداران‌ می‌انجامد» (آرمسترانگ‌ و هاریس، 1991: 447-8).

هاریس‌ و آرمسترانگ‌ با اذعان‌ به‌ واقعیت‌ خشونت‌ و كاربرد نیروی‌ فیزیكی‌ توسط‌ طرفداران‌ تیم‌های‌ فوتبال، بر این‌ نكته‌ تأكید نمودند كه‌ برای‌ شناخت‌ خشونت‌ و رفتار خشونت‌آمیز، تحلیلی‌ پیشینی‌ از ماهیت‌ انگیزشهای‌ بسیار پیچیده‌ ضروری‌ است. با این‌ حال، به‌ نظر می‌رسد در غیاب‌ خشونت‌ واقعی‌ و ملموس، میل‌ به‌ كسب‌ پاداشهای‌ نمادین‌ نیز از اهمیتی‌ بسزا برخوردار است‌ (پیشین: 448). در نتیجه، سلطه‌ نمادین‌ از طریق‌ كاربرد سیستماتیك‌ خشونت‌ فیزیكی‌ مانند اعمال‌ قدرت‌ دارای‌ اهمیت‌ است. به‌ تعبیر این‌ دو پژوهشگر، طرفداران‌ در جذب‌ طرفداران‌ و هواداران‌ جدید براساس‌ توانمندی‌ درگیری‌ فیزیكی‌ افراد تازه‌ وارد عمل‌ نمی‌كنند، بلكه‌ عمدتاً‌ در این‌ فرآیند «یارگیری» در پی‌ تشكیل‌ جمعی‌ از همگنان‌ خویش‌ هستند تا در كنار یكدیگر سرگرم‌ باشند.

در دیدگاه‌ انسان‌شناختی‌ هاریس‌ و آرمسترانگ‌ بر شناسایی‌ گونه‌های‌ متفاوتی‌ از اوباشگری‌ تأكید می‌شود. این‌ دو پژوهشگر مرزبندی‌ آشكاری‌ بین‌ خشونت‌ واقعی‌ و نمادین‌ قایل‌ می‌شوند. خشونت‌ واقعی‌ كنشی‌ است‌ كه‌ منظور از انجام‌ آن‌ ایراد آسیب‌ فیزیكی‌ به‌ شخص‌ یا اشخاص‌ دیگر است، در حالی‌ كه‌ خشونت‌ نمادین‌ شامل‌ تهدید به‌ وارد ساختن‌ آسیب‌ فیزیكی‌ است. به‌ اعتقاد این‌ پژوهشگران، هدف‌ اصلی‌ اوباشگران‌ خشونت‌ واقعی‌ نیست‌ و این‌ افراد هر چند دارای‌ پتانسیل‌ خشونت‌ هستند، اما تنها یك‌ نوع‌ خشونت‌ كه‌ سطح‌ «پایینی» دارد و بین‌ سایر گروههای‌ محروم‌ جامعه‌ نیز وجود دارد، از آنان‌ بروز می‌كند (گولیانوتی‌ و دیگران، 1994: 46).

‌ ‌نقد چشم‌ انداز انسان‌ شناختی‌

یافته‌های‌ قوم‌ نگارانه‌ آرمسترانگ‌ و هاریس‌ گامی‌ حایز اهمیت‌ در جهت‌بخشی‌ به‌ مطالعات‌ مربوط‌ به‌ خشونت‌ و اوباشگری‌ در فوتبال‌ به‌ شمار می‌آید. هر چند هاریس‌ و آرمسترانگ‌ پژوهش‌ خود را بدون‌ نظریه‌ مشخصی‌ درباره‌ عوامل‌ مؤ‌ثر در اوباشگری‌ طرفداران‌ فوتبال‌ به‌ پایان‌ می‌برند، اما در رهیافت‌ به‌ كار گرفته‌ شده‌ توسط‌ آنان، برخلاف‌ برخی‌ رویكردهای‌ جامعه‌شناختی، با تأكید بر تحلیل‌های‌ سیستماتیك‌ مقایسه‌ای‌ از رفتار هواداران‌ فوتبال، كمتر اندیشه‌ ارایه‌ یك‌ الگوی‌ عام‌ برای‌ تبیین‌ خشونت‌ و پرخاشگری‌ وجود دارد و به‌ جای‌ آن‌ بر الگوهای‌ «بومی» تأكید می‌شود.

به‌ اعتقاد برخی‌ منتقدان، رهیافت‌ انسان‌شناختی‌ حاصلی‌ در پیشبرد مطالعات‌ مربوط‌ به‌ اوباشگری‌ فوتبال‌ نداشته‌ است، چرا كه‌ جمعیت‌ نمونه‌ مورد مطالعه‌ آرمسترانگ‌ و هاریس‌ تعداد اندكی‌ از طرفداران‌ دو تیم‌ باشگاهی‌ در شهر شفیلد انگلستان‌ را در بر می‌گرفت‌ و این‌ تعداد برای‌ نتیجه‌گیریهای‌ آنان‌ كفایت‌ نمی‌كرد. همچنین، این‌ محققان‌ به‌ پویایی‌های‌ مربوط‌ به‌ رفتار طرفداران‌ و روابط‌ آنها در چارچوب‌ تأثیرپذیری‌ از وضعیت‌ دو قطبی‌ پیرامون‌ دو باشگاه‌ فوتبال، توجه‌ كافی‌ مبذول‌ نداشته‌اند (دانینگ‌ و دیگران، 1991: 469 و دانینگ، 1999: 141). به‌ نظر برخی‌ دیگر از منتقدان، مارش‌ و همكارانش‌ علاوه‌ بر بی‌توجهی‌ به‌ ساختار تاریخی‌ و فرهنگی‌ و پیشینه‌ اوباشگری، پژوهشهای‌ دیگر مربوط‌ به‌ اوباشگری‌ فوتبال‌ را، چه‌ در انگلستان‌ و چه‌ در سایر كشورها، نادیده‌ گرفته‌اند. پژوهشگران‌ مذكور در مطالعات‌ قوم‌نگارانه‌ خویش‌ هیچ‌گاه‌ به‌ طبقه‌ اجتماعی‌ طرفداران‌ فوتبال‌ نپرداخته‌اند و بخشهای‌ دیگر مربوط‌ به‌ تحلیل‌ اجتماعی، بویژه‌ بخشهای‌ مربوط‌ به‌ پیچیدگیهای‌ قشربندی‌ اجتماعی‌ را نادیده‌ گرفته‌اند (ردهد(44)، 1991؛ مورهاوس(45)،1991؛ دانینگ‌ و دیگران، 1991). از دیگر سو، به‌ نظر دانینگ‌ و همكارانش‌ پژوهشگران‌ مكتب‌ آكسفورد در شناخت‌ گستره‌ وسیع‌ روشها، از جمله‌ مشاهده‌ مشاركتی‌ پهنانگر ناكام‌ مانده‌اند و مفهوم‌ متعارضی‌ از خشونت‌ را به‌ كار برده‌اند كه‌ دارای‌ تباین‌های‌ اساسی‌ بین‌ برخی‌ از داده‌های‌ تجربی‌ و نتیجه‌گیری‌های‌ كلی‌شان‌ در مورد سطوح‌ خشونت‌ و اوباشگری‌ فوتبال‌ می‌باشد (دانینگ‌ و دیگران، 1991: 459).

‌ ‌4- مكتب‌ لیسستر(46)

از اوایل‌ دهه‌ 1980، گروهی‌ از جامعه‌شناسان‌ كه‌ مقرشان‌ در دانشگاه‌ لیسستر بود، پیشقراول‌ بحث‌ اوباشگری‌ فوتبال‌ در انگلستان‌ از چشم‌اندازی‌ جدید شدند. این‌ گروه‌ عبارت‌ بودند از اریك‌دانینگ، پاتریك‌ مورفی، جان‌ویلیامز، جو مگوایر و ایوان‌ وادینگتون(47)، كه‌ به‌ دلیل‌ وحدت‌ در نظریه، روش‌ و نتیجه‌گیری‌ از جانب‌ دیگران‌ اصطلاح‌ مكتب‌ لیسستر در موردشان‌ به‌ كار رفت. این‌ گروه‌ در دوره‌ای‌ فعالیت‌ تحقیقاتی‌ خویش‌ را آغاز كردند كه‌ خشونت‌ و اوباشگری‌ طرفداران‌ فوتبال‌ بیش‌ از هر زمان‌ دیگری‌ مورد توجه‌ سیاسی‌ و عمومی‌ قرار داشت. جامعه‌شناسان‌ مذكور از یك‌ سو، به‌ نقد موضع‌ رفتارشناسانه‌ مارش‌ و همكارانش‌ در دانشگاه‌ آكسفورد پرداختند و از سویی‌ دیگر، با به‌ چالش‌ كشیدن‌ دیدگاههای‌ انسان‌شناختی‌ تلاش‌ كردند رویكرد نظری‌ مناسبی‌ به‌ خشونت‌ و اوباشگری‌ فوتبال‌ ارایه‌ كنند. هر چند كه‌ گروه‌ مذكور با تلاش‌ تیلور برای‌ تبیین‌ منشأ اوباشگری‌ فوتبال‌ بر حسب‌ شرایط‌ جامعه‌شناختی، یعنی‌ شرایطی‌ كه‌ روابط‌ اجتماعی‌ و تجارب‌ خاص‌ جوانان‌ طبقه‌ كارگر را شكل‌ می‌بخشند، همدلی‌ كردند. اما براساس‌ استدلال‌ آنان‌ خشونت‌ مورد نظر تیلور پدیده‌ تازه‌ای‌ نیست‌ كه‌ به‌ دگرگونیهای‌ سریع‌ در تركیب‌ اجتماعی‌ طبقه‌ كارگر ارتباط‌ داشته‌ باشد. بنابراین، به‌ باور آنان‌ تیلور به‌ اوباشگری‌ فوتبال‌ به‌ صورت‌ پدیده‌ای‌ كه‌ عمیقاً‌ ریشه‌ در تجربه‌ تاریخی‌ طبقه‌ كارگر دارد، برخورد نكرده‌ است، بلكه‌ تفسیر وی‌ از تاریخ‌ اوباشگری‌ در فوتبال‌ تفسیری‌ اختیاری‌ است‌ كه‌ شواهد تجربی‌ و تاریخی‌ آن‌ را تأیید نمی‌كند. بعنوان‌ مثال، دانینگ‌ و همكارانش‌ با اشاره‌ به‌ این‌ واقعیت‌ كه‌ خشونت‌ و اوباشگری‌ در عرصه‌ رقابتهای‌ فوتبال‌ همواره‌ وجود داشته‌ و پدیده‌ جدیدی‌ نیست، تأكید می‌كنند گسستهایی‌ كه‌ در مورد وقوع‌ خشونت‌ رخ‌ داده‌ است‌ به‌ دگرگونیهای‌ محسوس‌ در نوع‌ خشونت‌ و سیمای‌ اجتماعی‌ طرفداران‌ و هواداران‌ ستیزه‌جو و آشوب‌طلب‌ فوتبال‌ مربوط‌ می‌شود. به‌ تعبیر پژوهشگران‌ لیسستر، اوباشگری‌ در فوتبال‌ انگلستان‌ پدیده‌ای‌ است‌ كه‌ حداقل‌ به‌ دو دلیل‌ می‌توان‌ آن‌ را دارای‌ ریشه‌های‌ عمیق‌ اجتماعی‌ دانست. یكی‌ آن‌ كه، برخلاف‌ تصور عمومی، از آغاز پیدایش‌ فوتبال‌ به‌ صورت‌ امروزی‌ آن‌ در نیمه‌ دوم‌ قرن‌ نوزدهم‌ با آن‌ همراه‌ بوده‌ و تنها شدت‌ و ضعف‌ داشته‌ است. در تاریخ‌ فوتبال‌ انگلستان‌ حتی‌ یك‌ دوره‌ وجود ندارد كه‌ در حاشیه‌ فوتبال‌ آشوبی‌ رخ‌ نداده‌ باشد. دلیل‌ دوم‌ آن، سماجت‌ اوباشی‌ است‌ كه‌ حداقل‌ امروزه‌ خود را با همه‌ وجودشان‌ وقف‌ آن‌ می‌كنند.

«اوباشگری‌ برای‌ آنان‌ [اوباش‌ فوتبال] یك‌ شیوه‌ زندگی‌ است‌ و با همه‌ اقدامهای‌ بازدارنده‌ مقامات‌ فوتبال‌ و مسؤ‌ولان‌ دولتی‌ دست‌ از آن‌ بر نمی‌دارند. یكی‌ از این‌ اقدامها، جداسازی‌ محل‌ استقرار هواداران‌ باشگاههای‌ رقیب‌ در ورزشگاهها بود كه‌ از پایان‌ دهه‌ 1960 معمول‌ شد، اما این‌ كار ظاهراً‌ موجب‌ تقویت‌ حس‌ همبستگی‌ در میان‌ هواداران‌ هر تیم‌ گردید. افزایش‌ مراقبت‌ پلیسی‌ در داخل‌ ورزشگاهها نیز باعث‌ شد كه‌ زد و خوردها به‌ خیابانهای‌ بیرون‌ ورزشگاهها منتقل‌ شود و كار پلیس‌ را دشوارتر از پیش‌ كنند. تعیین‌ مجازاتهای‌ سنگین‌ برای‌ اوباش‌ آنها را احتمالاً‌ به‌ مكانها و موقعیتهای‌ دیگر سوق‌ داده‌ و نتوانسته‌ آن‌ را ریشه‌كن‌ كند. از طرف‌ دیگر، روشهای‌ پیچیده‌تری‌ كه‌ پلیس‌ برای‌ مقابله‌ با اوباش‌ پیدا كرده‌ است، اوباشگری‌ را نیز پیچیده‌تر از پیش‌ كرده‌ و دور باطلی‌ پدید آورده‌ است. اكنون‌ اوباش‌ با سازماندهی‌ و برنامه‌ریزی‌ كار می‌كنند. شواهد نشان‌ می‌دهند كه‌ اگر چه‌ بسیاری‌ از هواداران‌ باشگاهها بدون‌ قصد و نیت‌ قبلی‌ به‌ اوباشگری‌ كشیده‌ می‌شوند، گروهی‌ كه‌ هسته‌ اوباش‌ را تشكیل‌ می‌دهند زد و خورد و پرخاشگری‌ حاشیه‌ مسابقات‌ را جزء ناگسستنی‌ فوتبال‌ به‌ شمار می‌آورند» (ویلیامز و دیگران، 1379: 64-5).

پژوهشگران‌ مكتب‌ لیسستر با تحلیلی‌ تاریخی‌ در مورد اوباشگری‌ فوتبال‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسیدند كه‌ رویدادهای‌ اوباشگرانه‌ در فوتبال‌ به‌ صورت‌ یك‌ منحنی‌ یو شكل‌(U) است؛ وتا اواسط‌ دهه‌ 1950 نسبتاً‌ پایین‌ بود و سپس‌ در دهه‌ 1960 افزایش‌ یافت‌ و از اواسط‌ همین‌ دهه‌ به‌ بعد به‌ شكل‌ پدیده‌ تقریباً‌ «عادی» همراه‌ با ورزش‌ حرفه‌ای‌ در آمده‌ است. ویژگی‌ همیشگی‌ اوباشگری‌ فوتبال‌ خشونت‌ فیزیكی‌ است‌ كه‌ به‌ صورت‌ هجوم‌ به‌ بازیكنان، داوران‌ و برخوردهای‌ طرفداران‌ تیمهای‌ رقیب‌ تجلی‌ یافته‌ است. در دوره‌ معاصر، برخوردها و نزاعهای‌ گروههای‌ طرفدار فوتبال‌ با یكدیگر و نیز با پلیس، شكل‌ مرسوم‌ خشونت‌ و اوباشگری‌ فوتبال‌ در بریتانیا بوده‌ است. در واقع، بخش‌ قابل‌ توجهی‌ از طرفداران‌ فوتبال‌ كه‌ برچسب‌ اوباشگر به‌ آنان‌ زده‌ شده‌ است‌ از دعوا و درگیری‌ حداقل‌ به‌ اندازه‌ تماشای‌ مسابقه‌ فوتبال‌ لذت‌ می‌برند. بازی‌ فوتبال‌ برای‌ اوباش‌ مهم‌ترین‌ عرصه‌ای‌ است‌ كه‌ در آن‌ مبادرت‌ به‌ نمایش‌ خصلتهای‌ مردانه‌ خویش‌ می‌كنند. این‌ كار یا عملاً‌ از طریق‌ ناكام‌ كردن‌ طرفداران‌ رقیب‌ و از میدان‌ به‌ در كردن‌ آنان‌ صورت‌ می‌پذیرد، یا این‌ كه‌ به‌ صورت‌ نمادین‌ و در شكل‌ دادن‌ شعارها، سرودها و واژه‌های‌ توهین‌آمیز و پرخاشجویانه‌ تجلی‌ می‌یابد (دانینگ، 1993: 59-60).

پژوهشگران‌ مكتب‌ لیسستر با استناد به‌ آمار خشونتهای‌ سیاسی‌ و اجتماعی، كه‌ شكل‌ عمده‌اش‌ نزاع‌های‌ خیابانی‌ مرسوم‌ در محلات‌ متعلق‌ به‌ طبقات‌ كارگر بود، اشاره‌ به‌ روند نزولی‌ این‌ خشونتها می‌كنند. براساس‌ تحقیقات‌ این‌ پژوهشگران، ورزش‌ در اوقات‌ فراغت‌ تنها عرصه‌ای‌ در زندگی‌ اجتماعی‌ بریتانیایی‌ها بوده‌ كه‌ در جریان‌ قرن‌ بیستم‌ خشونت‌ در آن‌ با افزایش‌ تدریجی‌ مواجه‌ بوده‌ است. به‌ نظر آنان، وقوع‌ دگرگونیهایی‌ مانند نوسازی‌ مناطق‌ كارگرنشین، آرایش‌ جدید ساكنان‌ نقاط‌ شهری، تمكن‌ تدریجی‌ و سازگاری‌ طبقات‌ كارگر با ارزشهای‌ حاكم، سبب‌ شد سنت‌ نزاع‌های‌ خیابانی‌ طبقات‌ كارگر به‌ تدریج‌ رو به‌ زوال‌ نهد و تعداد اندكی‌ از این‌ افراد كه‌ كماكان‌ به‌ سنت‌ گذشته‌ گرایش‌ داشتند و عمدتاً‌ مردان‌ «لات» طبقه‌ كارگر را شامل‌ می‌شد، برای‌ عمل‌ به‌ سنت‌ مذكور رو به‌ سوی‌ ورزش‌ آورند. در واقع، افزایش‌ اوباشگری‌ در فوتبال‌ را می‌توان‌ تا حد زیادی‌ بعنوان‌ نوعی‌ انتقال‌ خشونت‌ از عرصه‌ اجتماعی‌ به‌ حیطه‌ ورزش‌ تبیین‌ كرد (دانینگ‌ و دیگران، 1993: 57-8)

به‌ تعبیر دانینگ‌ (1993:60) شواهد موجود نشان‌ می‌دهد كه‌ اكثر اوباش‌ «سرسخت‌ و كله‌شق» فوتبال‌ به‌ پایین‌ترین‌ بخشهای‌ اجتماعی‌ - اقتصادی‌ طبقه‌ كارگر تعلق‌ دارند. در نسل‌ فعلی‌ این‌ افراد نوعی‌ هویت‌ مبتنی‌ بر مردانگی‌ شكل‌ گرفته‌ كه‌ با دو عنصر «خشونت» و «پرخاشگری» همراه‌ بوده‌ است. این‌ هویت‌ مبتنی‌ بر مردانگی‌ به‌ میزان‌ زیاد تحت‌ تعین‌ تمایل‌ و توانایی‌ به‌ نزاع‌ و دعوا و نیز لذت‌ بردن‌ از رویارویی‌های‌ فیزیكی‌ قرار دارد. این‌ بخش‌ از طبقه‌ كارگر كه‌ شامل‌ اقلیتی‌ از آنان‌ می‌شود، از محرومیت‌ و ناامنی‌ اقتصادی‌ رنج‌ می‌برند و در معرض‌ منابع‌ مختلف‌ خشونت‌ قرار دارند: هنگام‌ كودكی‌ از سوی‌ والدینشان، در دوره‌های‌ نوجوانی‌ و جوانی‌ از جانب‌ گروههای‌ همسالان‌ در خیابان‌ و مدرسه، در بزرگسالی‌ از سوی‌ گروههای‌ مجرم‌ موجود در محله‌ها و خویشاوندانشان‌ و نیز گروههای‌ ولگرد و لات‌ «پایین‌ شهر» و در روزهای‌ یكشنبه‌ از جانب‌ «دار و دسته‌های‌ بزن‌ بهادر» طرفدار تیم‌های‌ فوتبال. البته‌ در كلیه‌ این‌ شرایط‌ و موقعیتها، با توجه‌ به‌ انحرافشان‌ از معیارهای‌ مرسوم‌ اجتماعی، در معرض‌ خشونت‌ نیروهای‌ پلیس‌ نیز قرار می‌گیرند. در توصیف‌ ویژگیهای‌ اجتماعی‌ این‌ افراد، چنین‌ مشخصاتی‌ عنوان‌ می‌شود:

«این‌ افراد در محیطهایی‌ پرورش‌ یافته‌اند كه‌ پیوسته‌ رفتارهای‌ خشن‌ در آنها رخ‌ می‌دهد، مردان‌ از كودكی‌ استقلال‌ را در دعوا و بزن‌ بهادری‌ تعریف‌ می‌كنند؛ مجبورند همیشه‌ آماده‌ حمله‌ یا واكنش‌ به‌ هجوم‌ دیگران‌ به‌ خود باشند. معیارها و ارزشهای‌ طبقاتی‌ منزلت‌ را در اظهار وفاداری‌ و شجاعت‌ از طریق‌ رویارویی‌های‌ فیزیكی‌ تلقی‌ می‌كنند؛ عدم‌ وجود فرصتهای‌ دیگر در سایر عرصه‌های‌ اجتماعی‌ پرداختن‌ به‌ دعوا و نزاع‌ و لذت‌ بردن‌ از آن‌ را تقویت‌ می‌كند. خشونت‌ بخشی‌ جداناپذیر از زندگی‌ این‌ افراد است» (دانینگ‌ و دیگران، 1993: 63-4).

در شرایط‌ و وضعیتهایی‌ كه‌ این‌ افراد زندگی‌ می‌كنند، حساسیت‌ زیاد به‌ كنشها و رفتارهای‌ خشونت‌آمیز و تأثیرپذیری‌ از «فراخود» و وجدان، در بسیاری‌ از موارد نوعی‌ ضعف‌ و كاستی‌ به‌ شمار می‌آید. در واقع، دعوا، نزاع، درگیری‌ و آشوب‌ از جمله‌ معدود فرصتهایی‌ است‌ كه‌ مردان‌ اقشار تحتانی‌ طبقه‌ كارگر می‌توانند از طریق‌ آن‌ منزلت، اهمیت‌ و هیجان‌ كسب‌ كنند. این‌ افراد فوتبال‌ را به‌ مثابه‌ یكی‌ از عرصه‌های‌ نمایش‌ عملی‌ آداب‌ مردانگی‌ خویش‌ برگزیده‌اند، زیرا در این‌ عرصه‌ است‌ كه‌ هویتهای‌ مردانگی‌ طبقه‌ كارگر مورد توجه‌ قرار می‌گیرد. افزون‌ بر این، فوتبال‌ عرصه‌ای‌ است‌ كه‌ در آن‌ امنیتی‌ نسبی‌ در قبال‌ دستگیر شدن‌ وجود دارد و مهم‌تر از آن‌ این‌ كه‌ همیشه‌ «دشمنی» هم‌ وجود دارد: طرفداران‌ تیم‌ مقابل‌ (پیشین: 46).

به‌ این‌ ترتیب، می‌توان‌ اذعان‌ نمود كه‌ در بخشهای‌ تحتانی‌ طبقه‌ كارگر یك‌ چرخه‌ «بازخورد مثبت»(48)وجود دارد كه‌ آنان‌ را متمایل‌ به‌ توسل‌ به‌ پرخاشگری‌ در بسیاری‌ از عرصه‌های‌ زندگی‌ اجتماعی، بویژه‌ بین‌ مردان‌ می‌كند. یكی‌ از دلایل‌ چنین‌ نگرشی، فقدان‌ منابع‌ عمده‌ كسب‌ هویت‌ و منزلت‌ خاص‌ طبقه‌ متوسط، یعنی‌ موفقیتهای‌ آموزشی‌ و حرفه‌ای، بین‌ طبقات‌ پایین‌ كارگر عنوان‌ می‌شود. به‌ اعتقاد دانینگ‌ و همكارانش، مسأله‌ حایز اهمیت‌ در خشونت‌ ورزشی‌ فوتبال‌ شناخت‌ خرده‌ فرهنگ‌ طرفداران‌ اوباش‌ این‌ رشته‌ ورزشی‌ است. آنان‌ معتقدند مهم‌ترین‌ موضوعی‌ كه‌ باید مورد توجه‌ قرار گیرد، آن‌ بخش‌ از «روابط‌ اجتماعی» است‌ كه‌ نوعاً‌ در تجربه‌های‌ زندگی‌ مردم‌ در جامعه‌ تولید می‌شود. این‌ روابط‌ و میزان‌های‌ نسبتاً‌ زیاد خشونت‌ آشكار در چنین‌ جوامعی، از یك‌ سو به‌ سبب‌ محرومیت‌ طبقات‌ پایین‌ جامعه‌ و از دیگر سو، عامل‌ مؤ‌ثر در تداوم‌ آن‌ است. براساس‌ استدلال‌ پژوهشگران‌ لیسستر، افراد خشن‌ طبقات‌ پایین‌ بطور سنتی‌ تأكید و توجه‌ شدیدی‌ به‌ ارتباطات‌ و روابط‌ خویشاوندی‌ و محله‌ای‌ دارند، نسبت‌ به‌ دیگران‌ و بیگانگان(49)كینه‌ و عداوت‌ نشان‌ می‌دهند و تشكیل‌ دسته‌های‌ بزن‌ بهادر خیابانی‌ برای‌ مردان‌ را امری‌ طبیعی‌ تلقی‌ می‌كنند. چنین‌ انگاره‌هایی‌ به‌ رواج‌ پرخاشگری‌ مردانه‌ كمك‌ می‌كند و ارزشهای‌ تحصیلی‌ و موفقیت‌های‌ شغلی‌ برای‌ چنین‌ مردانی‌ مهم‌ به‌ شمار نمی‌آیند. معضل‌ اوباشگری‌ از طریق‌ كنش‌ متقابل‌ پیچیده‌ بین‌ شرایط‌ مادی، ساختارهای‌ اجتماعی‌ طبقات‌ پایین‌ و جایگاه‌ استقرار این‌ اجتماعات‌ در جامعه‌ بزرگتر ایجاد می‌شود. بنابراین، عامل‌ مهم‌ در اوباشگری، تولید خشونت‌ در محیطی‌ است‌ كه‌ دارای‌ خرده‌ فرهنگ‌ خاصی‌ می‌باشد و این‌ كه‌ هر نوع‌ شناختی‌ از این‌ معضل‌ باید به‌ روشن‌ ساختن‌ حلقه‌های‌ پیچیده‌ رویدادهایی‌ توجه‌ نماید كه‌ در آغاز چنین‌ خشونتی‌ را تولید كرده‌ و سپس‌ آن‌ را به‌ سایرین‌ تسری‌ داده‌اند (آرمسترانگ‌ و هاریس، 1991: 430-1).

دانینگ‌ و همكارانش‌ در مورد این‌ واقعیت‌ جامعه‌شناختی‌ پایا مبادرت‌ به‌ ارایه‌ تبیینی‌ در خرده‌فرهنگ‌ طبقه‌ كارگر نمودند كه‌ براساس‌ آن‌ تمایل‌ به‌ نمایش‌ عمومی‌ خشونت‌ و پرخاشگری‌ در جوانان‌ طبقه‌ مذكور بازتولید می‌شود. به‌ زعم‌ آنان، طرفداران‌ اوباش‌ تیم‌های‌ فوتبال‌ را جوانان‌ «سركش» طبقه‌ كارگر تشكیل‌ می‌دهند. به‌ نظر آنان، خصیصه‌ رایج‌ در اجتماعات‌ طبقه‌ كارگر، وجود «تقسیم‌بندیهای‌ منظم» بر مبنای‌ تمایز بالایی‌ از گروههای‌ سنی‌ و جنسیتی‌ است‌ كه‌ با مرزبندیهای‌ معین‌ و نیرومندی‌ مشخص‌ شده‌ بود. افزون‌ بر این، مكانیسم‌های‌ اجتماعی‌ دیگری‌ این‌ روند را تقویت‌ می‌كنند: آزادی‌ نسبی‌ كودكان‌ و نوجوانان‌ طبقه‌ كارگر و این‌ واقعیت‌ كه‌ بخش‌ عمده‌ای‌ از جامعه‌پذیری‌ آنان‌ در خیابانها صورت‌ می‌گیرد و تمایل‌ به‌ تمایز جنسیتی‌ و سلطه‌ مردان‌ در خانواده‌ها و جامعه‌ (گولیانوتی‌ و دیگران، 1994، 41-2). با توجه‌ به‌ این‌ مكانیزم‌ها، آن‌ دسته‌ از جوانان‌ طبقه‌ كارگر كه‌ بعنوان‌ «سركش» شناخته‌ می‌شوند، تشویق‌ به‌ ایجاد درگیری‌ و آشوب‌ و سایر شكلهای‌ رفتار پرخاشجویانه‌ می‌شدند. به‌ این‌ ترتیب، نزاع‌ و دعوا، ایجاد آشوب‌ و بلوا و نیز كاربرد عمومی‌ نیروی‌ فیزیكی‌ برای‌ تحقق‌ كنترل‌ و اعمال‌ سلطه، هم‌ كارآمد و هم‌ مناسب‌ تلقی‌ می‌شود. الگوی‌ فرهنگی‌ مذكور در یك‌ چشم‌انداز تاریخی‌ قرار می‌گیرد كه‌ با الهام‌ از تئوری‌ «پویش‌ متمدن‌ كردن(50)نوربرت‌ الیاس(51)، بر آمیزش‌ تدریجی، ولی‌ نامتوازن‌ جوانان‌ طبقه‌ كارگر در فراگردی‌ تأكید می‌كند كه‌ در جریان‌ آن، هر چند كه‌ این‌ جوانان‌ بطور كامل‌ در ورزش‌ فوتبال‌ درگیر نمی‌شوند، اما گرایش‌ به‌ سمت‌ تماشای‌ مسابقات‌ فوتبال‌ در آنان‌ شكل‌ می‌گیرد (دانینگ‌ و دیگران، 1991؛ ویلیامز و دیگران، 1379).

به‌ نظر الیاس، در جامعه‌ای‌ با انحصار نسبتاً‌ ثابت‌ كاربرد قدرت‌ فیزیكی، نه‌ تنها نخبگان، بلكه‌ اكثر مردم‌ عموماً‌ از هجوم‌های‌ ناگهانی‌ و یورشهای‌ خشونت‌آمیز به‌ حیطه‌ زندگی‌ شخصی‌شان‌ محافظت‌ می‌شوند. در همین‌ حال، اكثر افراد جامعه‌ ملزم‌ به‌ سركوب‌ و كنترل‌ تمایلات‌ پرخاشجویانه‌ و خشونت‌ آمیزشان‌ در برابر دیگران‌ هستند. این‌ حالت‌ از طریق‌ والدین‌ و در جریان‌ جامعه‌پذیری‌ به‌ فرزندان‌ منتقل‌ می‌شود. در نتیجه، هم‌ ترس‌ از پرخاشگری‌ و خشونت‌طلبی‌ خود و هم‌ ترس‌ از واكنش‌ تنبیهی‌ دیگران‌ در قبال‌ رفتار خشونت‌آمیز درونی‌ شده‌ و تبدیل‌ به‌ خصلتی‌ ریشه‌دار در شخصیت‌ افراد می‌شود. به‌ زعم‌ الیاس، در چنین‌ جامعه‌ای‌ خشونت‌ فیزیكی‌ محدود به‌ هو كردن‌ می‌شود و این‌ قاعده‌ جز در موارد حادی‌ مانند جنگ‌ یا آشوبهای‌ اجتماعی‌ رعایت‌ می‌شود. در چنین‌ شرایطی، زندگی‌ اجتماعی‌ امن‌تر، منظم‌تر و عقلانی‌تر می‌شود. افراد از اوان‌ كودكی‌ می‌آموزند تا بصیرت‌ و عقلانیت‌ بیشتری‌ را در هدایت‌ رفتارهای‌ خود در شبكه‌های‌ پیچیده‌ وابستگی‌ متقابل‌ اعمال‌ نمایند. ترس‌ از كاهش‌ اعتبار اجتماعی، شرم‌ و بی‌آبرویی‌ بتدریج‌ جای‌ هراس‌ از هجوم‌ فیزیكی‌ را، كه‌ خصلت‌ رایج‌ جوامع‌ فاقد كارگزار انحصاری‌ قدرت‌ و زور است، می‌گیرد. افراد در جوامع‌ متمدن، در وهله‌ نخست‌ نسبت‌ به‌ ارتكاب‌ خشونت‌ و در مرحله‌ بعد نسبت‌ به‌ مشاهده‌ كنشهای‌ خشونت‌آمیز حساس‌تر می‌شوند. در عین‌ حال، خشونت‌ رسمی‌ و بسیاری‌ دیگر از انواع‌ خشونت‌ بتدریج‌ به‌ «پشت‌ صحنه» برده‌ می‌شوند و كنشهای‌ خشونت‌آمیز منجر به‌ ایجاد نگرانی‌ و دلواپسی‌ و احساس‌ تقصیر بین‌ مردم‌ چنین‌ جوامعی‌ می‌شود (دانینگ، 1993: 61-2).

تفسیر تاریخی‌ گسترده‌ الیاس‌ تنها بر جریانهای‌ تمدن‌ساز تأكید ندارد و وقوع‌ جریانهای‌ خشونت‌آمیزی‌ مانند جنگ‌ یا انقلاب‌ را نیز در فراگرد متمدن‌ شدن‌ مورد توجه‌ قرار می‌دهد. در این‌ باره‌ الیاس‌ مفهوم‌ «جریانهای‌ تمدن‌ سوز»(52) را مطرح‌ می‌سازد كه‌ اشاره‌ به‌ جریانهایی‌ دارد كه‌ بطور موقت‌ در جهت‌ خلاف‌ جریان‌ تمدن‌ساز عمل‌ می‌كنند. به‌ عبارت‌ دیگر، مفهوم‌ تمدن‌سوزی‌ ناظر به‌ روندهای‌ ضد تمدنی‌ است‌ و در جامعه‌ای‌ رخ‌ می‌دهد كه‌ با ركود اقتصادی‌ مواجه‌ است، ریشه‌های‌ وابستگی‌ متقابل‌ در آن‌ سست‌ شده، انحصار دولت‌ در مورد كاربرد زور كاهش‌ یافته‌ و نابرابری‌ در تعادل‌ قدرت‌ بین‌ طبقات‌ و گروههای‌ اجتماعی‌ افزایش‌ یافته‌ است. به‌ تعبیر الیاس، جریانهای‌ تمدن‌سوز به‌ مثابه‌ كاستیهای‌ فراگرد تمدن‌ساز می‌باشند و تأثیر چشمگیر خود را بر طبقات‌ پایین‌ یا «خشن» كارگری‌ و سایر گروههایی‌ كه‌ در قاعده‌ هرم‌ اجتماعی‌ قرار دارند می‌گذارند.

به‌ تعبیر پژوهشگران‌ لیسستر، در خلال‌ قرن‌ گذشته‌ (بیستم)، گرایش‌ مسلط‌ در جامعه‌ بریتانیا معطوف‌ به‌ افزایش‌ تمكن‌ و «همسان‌سازی» با ارزشهای‌ رایج‌ بین‌ بخش‌ عمده‌ای‌ از طبقه‌ كارگر بوده‌ است. اما بخشهای‌ اندكی‌ از لایه‌های‌ پایینی‌ طبقه‌ كارگر كه‌ در جریان‌ این‌ الحاق‌ و همسان‌سازی‌ قرار نگرفته‌اند، تمایل‌ به‌ كاربرد شكلهای‌ خاصی‌ از خشونت‌ فیزیكی‌ در زندگی‌ خویش‌ دارند. این‌ افراد از نظر موقعیت‌ اقتصادی‌ امنیت‌ چندانی‌ ندارند. در همین‌ مورد، مورفی‌ و همكارانش‌ اذعان‌ می‌نمایند كه:

«فرآیند الحاق، یكی‌ از ویژگیهای‌ مهم‌ تاریخ‌ اجتماعی‌ قرن‌ بیستم‌ بریتانیا بوده‌ است. در جریان‌ این‌ فرآیند، بخشهای‌ عمده‌ای‌ از طبقه‌ كارگر خود را به‌ معیارهای‌ رایج‌ و مسلط‌ نزدیك‌تر كرده‌ و از معیارهای‌ فرهنگ‌ خیابانی‌ فاصله‌ گرفته‌اند» (مورفی‌ و دیگران، 1990: 227).

به‌ این‌ ترتیب، ملاحظه‌ می‌شود كه‌ پژوهشگران‌ مكتب‌ لیسستر در تبیین‌ خشونت‌ و اوباشگری‌ طرفداران‌ فوتبال‌ با الهام‌ از نظریه‌ فراگرد تمدن‌سازی‌ نوربرت‌ الیاس، با نگاهی‌ تحلیلی‌ و تاریخی‌ پدیده‌ مذكور را به‌ آن‌ دسته‌ از گروههای‌ اجتماعی‌ نسبت‌ می‌دهند كه‌ تحت‌ تأثیر فرآیند تمدن‌سازی‌ قرار نگرفته‌اند. به‌ زعم‌ این‌ پژوهشگران، اوباشگری‌ مدرن‌ در فوتبال‌ از اوایل‌ دهه‌ 1960، در پی‌ مواجهه‌ بریتانیا با كاستیهای‌ اجتماعی‌ و اقتصادی‌ و تشدید نابرابریها - بعنوان‌ مصداقهای‌ تمدن‌سوزی‌ - تشدید شد. در این‌ دوره‌ دسته‌های‌ رقیب‌ طرفدار تیمهای‌ باشگاهی‌ فوتبال‌ با شدت‌ بیشتری‌ یكدیگر را مورد هجوم‌ قرار می‌دادند. به‌ تدریج‌ طرفداران‌ «محترم» فوتبال‌ به‌ دلیل‌ «خشونت» گروههای‌ اوباشگر از حضور در ورزشگاهها چشم‌ پوشیدند.

اصحاب‌ مكتب‌ لیسستر فعالیتهای‌ پژوهشی‌ خود را منحصراً‌ به‌ صورت‌ نظری‌ دنبال‌ نكردند و از اواسط‌ دهه‌ 1970 با حمایت‌ مالی‌ «سر نورمن‌ چستر»(53) فقید اتحادیه‌ فوتبال‌ انگلستان‌ مبادرت‌ به‌ انجام‌ مطالعات‌ میدانی‌ نیز كردند. پژوهشگران‌ مذكور برای‌ تقویت‌ دیدگاههای‌ خود در مورد اوباشگری‌ مدرن‌ فوتبال، علاوه‌ بر تحقیقات‌ میدانی‌ جان‌ ویلیامز درباره‌ طرفداران‌ تیم‌ ملی‌ فوتبال‌ انگلستان‌ و طرفداران‌ تیم‌ لیسستر، به‌ مشاهدات‌ تلویزیونی‌ در مورد فعالیتهای‌ اوباش‌ طرفدار تیم‌ وست‌هام‌ یونایتد(54) و آمارهای‌ مربوط‌ به‌ دستگیریهای‌ مسابقات‌ فوتبال‌ نیز استناد كرده‌اند. بطور خلاصه‌ می‌توان‌ تبیینهای‌ تئوریك‌ و تجربی‌ گروه‌ پژوهشگران‌ لیسستر را به‌ شرح‌ ذیل‌ بیان‌ كرد.

اوباشگری‌ فوتبال‌ از نظر تاریخی‌ ریشه‌ در هنجارهای‌ مردانه‌ رایج‌ در جوامع‌ پدر سالار(55) دارد. فرآیند متمدن‌ شدن‌ یا تمدن‌سازی‌ فرآیندی‌ نامتوازن‌ بوده‌ و بخشهایی‌ از لایه‌های‌ پایینی‌ كارگر در بریتانیا با انگاره‌های‌ ارزشی‌ مسلط‌ سازگار نشده‌اند. یكی‌ از این‌ انگاره‌ها، كنترل‌ خشونت‌ بوده‌ است‌ كه‌ بخشهایی‌ از طبقه‌ كارگر از سازگار شدن‌ با آن‌ بازمانده‌اند. در نتیجه، رفتار جمعیتهای‌ طرفدار فوتبال‌ به‌ لحاظ‌ تاریخی‌ را می‌توان‌ برخاسته‌ از رفتارهای‌ طبقات‌ كارگر و پایین‌ جامعه‌ دانست‌ كه‌ از اواخر قرن‌ نوزدهم‌ رواج‌ داشته‌ است‌ (كشمور، 2000:180).

پژوهشهای‌ تاریخی‌ دانینگ‌ و همكارانش‌ در دانشگاه‌ لیسستر حاكی‌ از این‌ بود كه‌ فوتبال‌ از اواخر قرن‌ نوزدهم‌ بستری‌ برای‌ تجلی‌ رقابتهای‌ محلی‌ بود و خشونت‌ همراه‌ با آن‌ بخشی‌ از یك‌ انگاره‌ قدیمی‌ ملازم‌ با این‌ ورزش‌ محسوب‌ می‌شود. بخشهایی‌ از لایه‌های‌ پایینی‌ طبقه‌ كارگر كه‌ در خیابانها جامعه‌پذیر شده‌ بودند و اغلب‌ در معرض‌ الگوهایی‌ از پرخاشگری‌ و خشونت‌ قرار داشتند كه‌ برای‌ افراد خشن‌ و بزن‌ بهادر منزلت‌ بالایی‌ قایل‌ بود. به‌ تعبیر دانینگ‌ و همكارانش، خشونت‌ و بی‌نظمی‌های‌ طرفداران‌ تیمهای‌ فوتبال‌ خصلت‌ ملازم‌ بازی‌ فوتبال‌ است‌ و اكثر رفتارهای‌ خشونت‌آمیز و اوباشگرانه‌ فعلی‌ در عرصه‌ فوتبال‌ چیز جدیدی‌ نیستند، بلكه‌ رسانه‌ها به‌ گونه‌ای‌ مبادرت‌ به‌ انعكاس‌ چنین‌ رویدادهایی‌ می‌كنند كه‌ گویی‌ وقایع‌ تازه‌ای‌ هستند (دانینگ، 1993؛ دانینگ‌ و دیگران، 1991 و دانینگ، 1999). در واقع، شخصیت‌ اوباش‌ به‌ گونه‌ای‌ شكل‌ یافته‌ كه‌ در مقایسه‌ با سایر گروهها و اقشار اجتماعی‌ كمتر ملزم‌ به‌ اعمال‌ دوراندیشی‌ و خویشتن‌داری‌ در رفتارهایشان‌ هستند. از دیگر سو، اجتماعات‌ این‌ افراد در مقایسه‌ با سایر گروهها كمتر در معرض‌ مراقبت‌ و كنترل‌ كارگزاران‌ انحصاری‌ قدرت‌ قرار دارد. اوباش‌ به‌ دلیل‌ انحراف‌ ساختاری‌شان‌ از معیارهای‌ اجتماعی‌ مرسوم‌ پیوسته‌ از جانب‌ نیروهای‌ حافظ‌ نظم‌ نیز خشونت‌ را تجربه‌ می‌كنند. بنابراین، اوباشگری‌ فوتبال‌ نشانه‌ای‌ از ناموزونی‌ ساختاری‌ در فرآیند متمدن‌ شدن‌ در بریتانیا است. واكنش‌ عمومی‌ به‌ خشونت‌ اوباش‌ فوتبال‌ به‌ مثابه‌ واكنش‌ اكثریت‌ «محترم» و متمدن‌ به‌ افرادی‌ است‌ كه‌ از معیارهای‌ رایج‌ عدول‌ می‌كنند. بخش‌ كثیری‌ از مردم‌ جامعه‌ رفتار اوباش‌ را انزجار آور تلقی‌ می‌كنند، چرا كه‌ نشانه‌ای‌ از این‌ واقعیت‌ است‌ كه‌ افراد مذكور به‌ مفهوم‌ فنی‌ الیاس‌ از درجه‌ تمدن‌ كمتری‌ برخوردارند (دانینگ، 1993: 64).

تحقیقات‌ میدانی‌ و تجربی‌ گروه‌ لیسستر نشان‌ داد كه‌ ارزشها و بینشهایی‌ كه‌ آبشخور رفتارهای‌ مردان‌ لایه‌های‌ تحتانی‌ طبقه‌ كارگر را تشكیل‌ می‌دهند در انحصار این‌ قشر نیست‌ و بیش‌ و كم‌ در همه‌ طبقات‌ جامعه‌ وجود دارد. ویلیامز كه‌ شخصاً‌ در كنار اوباش‌ انگلیسی‌ در ورزشگاهها حضور داشته‌ و حتی‌ در مسافرتهای‌ برون‌ مرزی‌ نیز با آنان‌ همراهی‌ كرده‌ است‌ چنین‌ می‌گوید:

«... ما به‌ هیچ‌ وجه‌ همه‌ اوباش‌ را از این‌ قشر [طبقه‌ كارگر] نمی‌دانیم. همچنین‌ اعتقاد نداریم‌ كه‌ همه‌ جوانان‌ و نوجوانان‌ این‌ قشر برای‌ اوباشگری‌ به‌ ورزشگاهها می‌روند. ادعای‌ ما تنها این‌ است‌ كه‌ به‌ استناد مدارك‌ موجود، سرسخت‌ترین‌ اوباش‌ در جدی‌ترین‌ موارد اوباشگری‌ در بستر فوتبال‌ از جوانان‌ و نوجوانان‌ این‌ قشرند. البته‌ افرادی‌ از قشرهای‌ دیگر نیز در میان‌ اوباش‌ پیدا می‌شوند، ولی‌ این‌ عده‌ بیشتر بطور اتفاقی‌ در آنها می‌آمیزند و سماجتی‌ از خود نشان‌ نمی‌دهند. كسانی‌ كه‌ همیشه‌ در داخل‌ گودند و پای‌ ثابت‌ همه‌ زد و خوردها را تشكیل‌ می‌دهند، اغلب‌ از قشر تحتانی‌ طبقه‌ كارگرند» (ویلیامز و دیگران، 1379: 142-3).

در جدیدترین‌ اثری‌ كه‌ دانینگ‌ منتشر كرده‌ و در آن‌ یافته‌های‌ نهایی‌ وی‌ و سایر همكارانش‌ در لیسستر منعكس‌ شده‌ است، نتیجه‌گیری‌های‌ ذیل‌ درباره‌ اوباشگری‌ فوتبال‌ مورد اشاره‌ قرار گرفته‌اند:

-1 اوباشگری‌ فوتبال‌ هیچ‌گاه‌ پدیده‌ای‌ منحصراً‌ انگلیسی‌ نبوده‌ و نیست، بلكه‌ به‌ میزانها و درجات‌ متفاوت‌ و نیز به‌ شكلهای‌ گوناگون‌ در هر كشوری‌ كه‌ فوتبال‌ در آن‌ رواج‌ دارد، یافت‌ می‌شود.

-2 شكلهایی‌ از خشونت‌ جمعی‌ در ورزشهای‌ دیگر (بجز فوتبال) و در كشورهای‌ دیگر (بجز انگلستان) یافت‌ می‌شود.

-3 اوباشگری‌ فوتبال‌ در بریتانیا دارای‌ سابقه‌ تاریخی‌ است، اما با این‌ عنوان‌ مورد اشاره‌ قرار نگرفته‌ است، بلكه‌ عنوان‌ اوباشگری‌ از دهه‌ 1960 و با طرح‌ آن‌ بعنوان‌ یك‌ معضل‌ عمومی‌ مطرح‌ شد.

-4 اوباشگری‌ فوتبال‌ عمدتاً‌ تجلی‌ انگاره‌ای‌ از پرخاشگری‌ مردانه‌ است‌ كه‌ حداقل‌ در انگلستان‌ بین‌ بخشهای‌ پایینی‌ طبقه‌ كارگر وجود داشته‌ و در تجارب‌ اجتماعی‌ لایه‌های‌ تحتانی‌ قشر مذكور تولید و بازتولید می‌شود (دانینگ، 1999: 143).

‌ ‌نقد و ارزیابی‌ دیدگاه‌ لیسستر

فعالیت‌ تحقیقاتی‌ پژوهشگران‌ دانشگاه‌ لیسستر، هم‌ از جنبه‌ نظری‌ و هم‌ از جنبه‌ تجربی، نقطه‌ عطف‌ مهمی‌ در تاریخ‌ مطالعات‌ و تحقیقات‌ جامعه‌شناسی‌ ورزشی‌ محسوب‌ می‌گردد. علی‌رغم‌ جنبه‌های‌ سودمند و حایز اهمیتی‌ كه‌ دیدگاه‌ پژوهشگران‌ لیسستر در مورد تبیین‌ خشونت‌ و اوباشگری‌ در بستر فوتبال‌ داشته‌ است، تبیین‌های‌ این‌ پژوهشگران‌ از ابعاد مختلف‌ توسط‌ سایر محققان‌ و پژوهشگران‌ جامعه‌شناسی‌ ورزش‌ مورد انتقاد قرار گرفته‌ است. به‌ زعم‌ برخی‌ منتقدان، جامعه‌شناسی‌ فیگوراتیو(56) نوربرت‌ الیاس‌ از نظر تحلیلی‌ در تدارك‌ یك‌ تئوری‌ اصیل‌ ناكام‌ مانده‌ است. این‌ دیدگاه‌ آمیزه‌ای‌ از تعمیم‌های‌ «آزمون‌ناپذیر» و «توصیفی» ارایه‌ كرده‌ است. بعنوان‌ مثال، آزمون‌ «فراگرد تمدن‌ساز» از طریق‌ استناد به‌ «فراگرد تمدن‌سوز» بعنوان‌ دلیلی‌ علیه‌ آن، غیرممكن‌ می‌نماید. همچنین، عنوان‌ شده‌ است‌ پژوهشگران‌ مذكور دیدگاههای‌ خود را به‌ گونه‌ای‌ طراحی‌ و تفسیر كرده‌اند كه‌ به‌ جای‌ آزمون‌ دیدگاه‌ الیاس، تنها در جهت‌ تأیید آن‌ مورد استفاده‌ قرار گرفته‌ است. در واقع، پژوهشگر ارشد گروه، جان‌ ویلیامز كه‌ نفوذ اندیشه‌های‌ الیاس‌ را بسیار ملال‌ آور تلقی‌ كرد، در اواخر دهه‌ 1980 از مكتب‌ لیسستر جدا شد (گولیانوتی، 1999: 45-6).

 

لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات